نمود ، تا شناخته شود . خلقت هستی منجر به شکل گیری غیر ، شد . با امر به آفرینش ، غیری شکل می گیرد که در نهادش خار خار بازگشت وجودش را بر افروخته می دارد . در این سیر دیالکتیکی ، توان عنصری به نام عشق ، نیروی محرکه ی این سفر حماسی است و سوخت این سفر را تامین می کند . در این گفت و گو شاه حکمت آفرینش هستی را آشکار شدن دانایی خداوند می داند . م با بینش دیالکتیکی بدین گونه قابل طرح است : حکمت ، بزرگی ، دانش و دیگر صفات حق تعالی نهادی هستند که برابر نهادشان این است که دوست دارند به عیان در آیند ، آشکار و شناخته شوند . هستی به آفرینش در می آید ، صفات لطف و رحمتش آشکار می شود و همین آن هم نهاد است که اینک فرا رسیده است . در این ابیات سخن از اعیان ثابته است . ابن عربی عقیده دارد : اعیان ثابته ، حقیقت ، ذات و ماهیت اشیاء جهان هستند . همان طور که پیش تر گفتیم ؛ چگونگی ، پیکره و شکل های علم خداوند که هنوز به وجود نیامده اند و از هم متمایز شوند این مرتبه از وجود را عالم معانی گویند . که به ماهیت نامبردار است . (کوتاه شده از‌زمانی،۱۳۹۱، ج ۲ ص: ۲۲۶)
و با تحلیل دیالکتیکی می توان چنین بیان کرد : هستی نهادی بود که برابر نهاد خود را در دل می پروراند . این برابر نهاد اعیان ثابته بودند . و حق برای آشکار کردن آن برابر نهاد در زادن را بر این هستی هموار ساخت . تا به هم نهاد ظهور اعیان ثابته بیانجامد . شاه بیان می کند ، آگاهی و دانش من که انتزاعی بود ، نهادی بود که می خواست ، هم چنین به عینیت منتهی شدن و تحقق بینشی آن دانش انتزاعی ، هم نهاد آن است . با فراز آمدن این هم نهاد است که آرامش و فراغت هم فراز می آید . نتیجه این که : دانش و آگاهی خداوند وقتی می خواست خود را آشکار کند چون گنجی در بطن هستی پنهان بود . خداوند برای آشکار ساختنش ، درد زادن را بر هستی هموار ساخت . تا در این مسیر دیالکتیک با فراغت از آن درد و رنج ، آن دانایی و لطف آشکار شود . برای درک کردن آن علم آشکار شده ، انسان هر لحظه در غلیان و کشمکش به سر می برد . خار خار درک آن علم انسان را به آن جا سوق می دهد که دانش خود را بینش تحول دهد.
صد هزاران بار ببریدم امید از کی ؟ از شمس ، این شما باور کنید ؟
تو مرا باور مکن کز آفتاب صبر دارم من و یا ماهی ز آب
ور شوم نومید ، نومیدی من عین صنع آفتاب است ای حسن
عین صنع از قفس صانع چون برد هیچ هست از غیر هستی چون چرد
(مولوی،۱۳۷۸،دفتردوم ابیات: ۱۱۱۳ – ۱۱۱۶)
این ابیات که در ضمن حکایت «حسد کردن حشم بر غلام خاص» آمده است . یک مسئله فکری که خیلی از انسان ها به نوعی با آن دست به گریبان اند یا تجربه ی آن را از سر گذرانده اند ، بیان می کند .
قبل از آن و در طی حکایت بیان می کند که ، عارفان حقیقت بین ، به حقیقت وجود پی برده اند . دو بین نیستند . دایم متوجه آن وجود و صنع ازلی هستند . جهان ماده چیزی ندارد که آن ها را به خود مشغول دارد . تدبیر خداوند را در همه چیز جاری می بیند . دل به حیله های خود خوش نمی کند . هر چه او بخواهد همان می شود . کشت ما بر کشت او بیهوده و تباه است . زیرا تخمی که در زمینی کاشته شود ، از زمین می روید و اگر بعد از مدتی کشت دیگری بر آن بیفزاییم ، سبز نمی شود . این کشت دوم ، تدبیر بی حاصل ماست . سپس پیشنهاد می کند ، امر را به او واگذارید . که فن و مکر ما در برابر تدبیر خداوند مانند مبارزه ی خس با طوفان است .
در ابیات بالا ، این مسئله را مطرح می کند که ، انسان به خاطر انسان بودن و داشتن ویژگی متضاد و گاه متناقض ، که موجودی شکل گرفته از آخشیج ها است . بعد امیدواری به چیزی ، با نرسیدن به آن پارخ نمودن مشکلات و موانعی بر سر راه دست یابی به هدف نا امید می شود . دوباره با پدیدار شدن عوامل پیروزی ، امیدوار و شادکام می شود . سپس بین امید و نا امیدی در نوسان دایمی سیر می کند . گاه نا امیدی او را تا ورطه ی نابودی خود می رساند . دوباره از دل آن ناامیدی سر چشمه های امید جوشیدن می گیرد . بیان می کند معشوق بزرگ من خورشید است ، ممکن است از آن نا امید شوم ، اما شما باور نکنید . مگر ماهی از آب نا امید یا سیر می شود ؟ باز این نکته ی مهم را مطرح می کند که این دیالکتیک وحدت گراست و رو به سوی حق تعالی دارد . تخم امید را او می کارد « « زیرا نومیدی من » هم مانند هر کار دیگر فعل حق است و چون فعل حق است ، پیوند مرا از حق نمی برد . » (استعلامی ،۱۳۷۸، ج۲ ، ص:۲۴۰۰)
غیری که از اصل خود جدا افتاده ، نمی تواند اصل خود را به کلی و برای همیشه فراموش کند . حس غریب بازگشت به وطن ، هر لحظه ممکن است بیدار شود و تمتم وجودش را مشتعل سازد . چه به اصل خویش بازگردد و چه راه بازگشت باشد و یا اصلا در ظاهر حس بازگشت در وجودش به سردی گراییده باشد ، هنوز به اصل خود تعلق دارد . او عین خالق خود است . شبیه ترین آفریده به آفریدگار خود است ، نمی تواند از او ببرد .
تمثیل باز شاهی و جغدان در این تمثیل ، باز نماد روح دور افتاده از وطن خویش است که باید به اصل خویش باز گردد را بازگشت به خانه ، دشواری ها و مصیبت هایی دارد که دیالکتیکی عاشقانه را رقم می زند . باز ، به جای بازگشت به طرف شاه ، با خیره سری به تاریک خانه ی جغدان می رود و سخت گرفتار می شود . افتادن در تاریک خانه ی جغدان و هم دمی با جغدان تاریک اندیش ، مصیبتی درد ناک است . زندگی آدمی سرشار از لحظات مرگ آور است . روح باید در تقلا و تلاش برای بازگشت باشد . همان طور که گفته شد باز نماد روح است . « روح در مرتبه ی ذات خود ، سراسر نور است . اما قضای الهی او را به سبب غیر بینی ، کور ساخته و از حق دور انداخته است . » (اکبر آبادی ، دفتر دوم ، ص : ۱۲۷)
در گذشته ، گفتیم که ، خداوند با خلق موجود که غیر خود بود ، عشق را در نهاد او نهاد . تا با کمک و توتن بر گرفته از این عشق ، دشواری های راه بازگشت را تاب آورد و به اصل خود بازگردد . فراق و رنج های ناشی از آن ، برای بازگشت دوباره به اصل خود ، دیالکتیکی را رقم زد که سراسر تارخ هستی را عرصه ی این کنش و واکنش عاشقانه ساخت .
باز آن باشد که باز آید به شاه باز کور است آنک شد گم کرده راه
(مولوی،۱۳۷۸،دفتردوم بیت: ۱۱۳۳)
راستی این است ، به این تاریک خانه دل نبندیم و عادت نکنیم ، بازگشت را گم کنیم ، سختی های راه را تاب آوریم و کوچ عاشقانه به اصل خویش را رقم زنیم . کوران و کور دلان اند که این راه روشن را گم می کنند .
راه را گم کرد و در ویران فتاد باز در ویران بر جغدان فتاد
(همان،بیت: ۱۱۳۴)
نابودی و در ورطه هلاک افتادن پاد آفره ی کسی است که از روی خیره سری راه راست را نگزید . گزیدن راه نا راست راهبرنده به ویرانه ی جغدان است .
صد چراغ دارد و بیراه می رود بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
گزیدن راه گژ برابر نهاد انسان است که به هم نهاد نابودی راه می برد .
او همه نور است از نور رضا لیک کورش کرد سرهنگ قضا
خاک در چشمش زد و از راه برد در میان جغد و ویرانش سپرد
(همان،ابیات : ۱۱۳۴ و ۱۱۳۵)
انسان موجودی آفریده شده از خاک و از خداست . و اصل او همه نور است . با انتخاب برابر نهادهایی مانند : گزیده راه راستی و پاکی ، گزیدن پیر راه دان و تحمل رنج های راه سلوک ، به هم نهاد رسیدن به حقیقت راه می برد . اما گاه تقدیر الهی چشم حقیقت بینش را نابینا می کند . آن گاه دیگر از دیدن راه راست ناتوان است . در نتیجه به مقصد ویرانه و نابودی می افتد .
خاک در چشمش زد و از راه برد در میان جغد و ویرانش سپرد
(همان،بیت: ۱۱۳۵)
این جا ، قضای الهی آن برابر نهاد است که ضد باز که نماد روح جدا افتاده و عصیان کرده است ، قرار می گیرد . خاک در چشمانش می کند . که چاه را از راه نشناسد و به ویرانه بیفتد . این هم نهاد ، سزای آن کس است که به جای بازگشت به سرای سلطان ، در یک بازگشت صد و هشتاد درجه ای ، به ویران سرای جغدان می افتد .
بر سری جغدانش بر سر می زنند پر و بال نازنینش می کنند
(همان،بیت: ۱۱۳۶)
این عصیان و گناه ، یک لحظه غفلتی است که به زودی و آسانی ، قابل جبران نیست . به جبران مافات گذشته ، دردسری بزرگ و طولانی را باید طی کند . عمر بر سر راه آن گذارد . تا با انتخاب برابر نهادهای دیگری ، مانند پیر راهدان ، تحمل ریاضت های سخت به بینش و خود آگاهی روشنی برسد و به هم نهاد بازگشت به اصل برسد . پس افتادن در تاریک خانه ی دنیا ، آغاز مصیبت است . هم دمی و ستیزه با جغدان در آن تاریک زندان تحمل پولادین را هم در هم می شکند .
ولوله افتاد در جغدان که ها باز آمد تا بگیرد جای ما
چون سگان کوی پر خشم و مهیب اند افتادند در دلق غریب
(همان،ابیات: ۱۱۳۷ و ۱۱۳۸)
جغدان که در این تاریک سرا ، شبح وار ، خو کرده اند ، این روح پاک را هم چو خود می پندارند . و باور بیمارشان بر این است که ، باز آمده تا جای مخوف و زشتشان را بگیرد . بنا بر این مانند سگان زشت خوی محله ، به جانش افتادند . گفتیم ، این تازه آغاز مصیبت است .
باز گوید من چه در خوردم به جغد صد چنین ویران فدا کردم به جغد
من نخواهد بود اینجا می روم سوی شاهنشاه راجع می روم
خویشتن مکشید ای جغدان که من نه مقیمم می روم سوی وطن
این خراب آباد در چشم شماست ورنه ما را ساعد شه ناز جاست
(همان،ابیات: ۱۱۳۹ – ۱۱۴۲)
باز می داند نشیمنش نه این کنج خراب آباد است . این تاریک سرا ، را به خو کردگان به این ویران سرا ، ارزانی می کند . بیان می کند ، درست است لغزشی از من سر زد و هم دم شما شدم ، اما هر لحظه امید بازگشت می رود . من به طرف شاهنشاه باز خواهم گشت . «سخن از رجوع بنده آگاه به حضرت حق است . » (استعلامی،۱۳۷۸، ج.۲ص: ۲۴۲)
این خراب آباد تنها چشم شما شب پرستان را پر کرده است ما در بر آن شاه یگانه جا داریم . در این بده بستان و کنش و واکنش دیالکتیکی ، نشیمن ما و نهایت ما ، نشستن بر ساعد آن شاه بزرگ است .
جغد گفتا باز حیلت می کند تا ز خان و مان شما را بر کند
خانه های ما بگیرد او به مکر بر کند ما را به سالوسی زوکر
می نماید سیری این حیلت پرست و الله از جمله حریصان بترس
او

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید