دریا، مقصود ذات حق است که به صور مختلف تجلی می کند. دریا خورشید را پنهان می کند و کوه قاف عنقا را. یعنی خداوند با آفرینش موجودات وجود حقیقی حضرتش را از چشم ظاهربینان پنهان ساخته است و به عبارتی این موجودات پرده ای هستند بر ذات حق تعالی و گاه بی پرده، بر دل حقیقت بینان پدیدار می شود. اتفاقاً این بیت به دیالکتیک عشق بسیار نزدیک است. خداوند برای این که تجلیی کند ماسوی الله را آفریده است تا یکی از موجودات ماسوی الله یعنی انسان بتواند به معرفت برسد.
پرده های دیده را داروی صبر هم بسوز و هم بسازدشرح صدر
(همان،بیت:۷۱)
بعد از انتخاب طریقت سلوک ، یکی از مهم ترین عوامل و فضیلت های وجود انسان که می تواند برابر نهادی باشد کار ساز و کار آمد صبر است . صبر بر مشکلات سلوک ، برابر نهادی است که مشکلات راه سلوک را آسان می کند . تحمل این مشکلات به وسیله داروی صبر مسله ای است که به پاک شدن گوهر وجود از پلیدی ها و نا خالصی ها منتهی می شود و صبر است که این سیر دیالکتیکی را به سر منزل مقصود می رساند . باز صبر است که یاری می رساند وجود زنگ گرفته را صاف و صیقل یافته شود تا این سیر دیالکتیکی به جایی برسد که آیینه ی وجود انسان با انتخاب برابر نهاد ریاضت ها چنان صاف شود که محبط نور حقیقت شود و تجلی دهنده اسرار ربانی گردد . آن گاه آن هم نهاد شگرف و وجود انسان رخ می نماید و انسان قدرتی می یابد مافوق پندار که می تواند هم نقش ها رادر آیینه ی وجودش انعکاس دهد و هم نقاش ازل را به عینه مشاهده کند . با کمیابی ریاضت این توان شگرف را یافته است که هم فرش سعادت و خرسندی را زیر پای خود گسترده ببیند هم گسترنده ی فرش را به عینه مشاهده کند . این ، آن هم نهاد تکامل و آخرین مرحله سعادت و بشری است .
آیینه ی دل ، چون شود صافی و پاک نقش ها بینی برون از آب وخاک
هم ببینی نقش و، هم نقاش را فرش دولت را و، هم فراش را
(همان،ابیات: ۷۱- ۷۳)
ابیات زیر نتیجه ی آفرینش از دیدگاه عارفان است. دل قادر به شناخت حق است اما اگر صافی وپاک باشد در این صورت غیر از آب خاک یعنی موجودات مادی نقش های عجیب دیگری می توان دید که تجلیات متفاوت حضرت حق هستند. از همه مهم تر این که انسان عارف در این مرحله خدا را در جهان رؤیت می کند. حق تعالی نقاشی است که خود را در صورت کائنات نقاشی کرده است.
۴-۲) حکایت اندرز کردن صوفی خادم را در تیمارداشت بهیمه و لاحول خادم:
وصل ، پیدا گشت از عین بلا زان حلاوت شد عبارت ماقلا
(همان،بیت:۳۰۲)
گفتیم ، رنج های و مصیبت های فراق ، انسان را چنان پخته و آماده می سازد که لایق قرار گرفتن و رو در رویی در محضر حقیقت قرار گیرد . پس این نعمت آخرین از دل این رنج ها بر می آید .
انسان نهادی است که به زندگی عادی خود مشغول است . این گرفتار گرفتار برابر نهاد خانمان برانداز خود می شود . این برابر نهاد آن رنج های فراق است . تا با پاک شدن وجود از زنگارها و رذیلت ها آمادگی آن را پیدا کند تا هم نهاد وصال نخستین را چونان شاهدی در آغوش بکشد . وصول به حقیقت از (عین بلا) . در این بیت سخن از قطع شدن وحی به پیامبر (ص) است . که در همان مدت کوتاه ، نیز رنج آور است و قابل تحمل نیست . در حالی که این برای انسان کامل غیر از این است . او آن اشرف مخلوقات و مسجود فرشتگان است از تضادها و برابر نهاد ها رسته است . او شاهد حقیقت را در آغوش کشیده است دیگری جدایی وجود ندارد .
« در این جا اشارت است به آن که عارف کامل در حالت قبض و هجر هم از حق ، جدا نیست ، چه وی ذات و صفات خود را ذات و صفات حق می داند . پس جدایی حق از وی ، جدایی حق است از خود ، و این محال است .» ( اکبر آبادی ، ج۲ ، ص: ۵۳) اما نکته دیالکتیکی این که چند مدتی که ظاهراً وحی به پیامبر نازل نشد همان بلا و فراق است. اما همین بلاست که موجب وصال می شود یا قدر وصال را بهتر می نمایاند. به عبارتی همین فراق هاست که ارزش وصال محبوب را نشان می دهد. در ابتدای هستی هم روح علوی برای این که قدر عالم قرب را بداند به جسم انسان تبعید شدودیالکتیک عشق پدید آمد.
آلت زر گر به دست کفش گر هم چو دانه ی کشت کرده ریگ در
آلت اشکاف پیش برزگر پیش سگ که ، استخوان درویش خر
بود انالحق در لب منصور ، نور بود اناالله ، در لب فرعون زور
شد عصا اندر کف موسی گوا شد عصا اندر کف ساحر هبا
(مولوی ،۱۳۷۸ ، دفتر دوم ، ابیات:۳۰۴-۳۰۷)
بحث بر سر این است که در روندی که به درک حقیقت منجر می شود به ابزار و وسیله ی خاص خود نیاز است اگر ابزار نباشد یا ابزار نا مربوط باشد البته راه به بی راهه خواهد برد . وسیله کفش دوزی وقتی در اختیار برزگر قرار گیرد البته بی مصرف خواهد بود مانند این که پیش سگ کاه بگذازیم وبه الاغ ، استخوان بدهیم ، در این سیر دیالکتیکی ، آشفتگی اجازه عرضه برابر نهاد در برابر نهاد را داده اما این تضادها ، هیچ جهشی ایجاد نمی کند و سیری تکوینی و تکاملی پیش روی ما نخواهد بود . این نتیجه ی عکس یک سیر تکاملی است که با آن روبه روییم . نتیجه این که برای تکوین تکامل در یک سیر دیالکتیکی روندی نیاز است تا با پروراندن و بر خورد ها ضد ها در دل هم به جهش کیفی برای رسیدن به نتیجه ی کیفی منجر شود . سخن منصور حلاج و فرعون و نمرود در ظاهر یکی است اما گویی این ابزارها راه اشتباه رفته اند پس به طور حتم هم نهاد کشف حقیقت در پایان روندی که در جریان است ، در کار نخواهد بود . سخنان نمرود و حلاج مانند کاه به سگ دادن و استخوان به الاغ دادن است که هیچ بهره و نتیجه ای در کار نخواهد بود . اگر برای یک نهاد ، برابر نهاد خاص خود ، به طور خاص در این جا ، ابزار مناسب ، در اختیار نباشد ، سیری دیالکتیکی برای رسیدن به نتیجه و هم نهاد نهایی شکل نخواهد گرفت . یک ابزار در این روند منصور را به حقیقت می رساند و سیر دیالکتیکی شکل خواهد گرفت . همان ابزار فرعون را به طغیان و نابودی می کشاند و سیر دیالکتیکی نتیجه عکس خواهد داد .
دست و آالت هم چو سنگ و آهن است جفت باید،جفت ، شرط زادن است.
(همان،بیت:۳۱۰ )
مسأله ی مهمی در این جا مطرح شده است و برای تکمیل روند دیالکتیکی بسیار به کار می آید . گزاره ای که ما در ضمن این ابیات مطرح کرده ایم این است که ، شرط دست یابی به حقیقت به مثابه هم نهاد نهایی ، وجود برابر نهاد ، برای یک نهاد است . نهادی که خود فی نفسه در یک روند دیالکتیکی برای تکامل در یک روندی همراه با تقلا و کنش و واکنش است . بدین معنی تا نهاد ، ضدی را در دل خود نپروراند و برخورد اضداد پیش نیاید ، مرحله ی جهش کیفی در این روند تکوینی هم در پیش نخواهد بود . دیالکتیک به مثابه روش هم مانند عرفان ، شریعت ، فلسفه ، کلام و دیگر ایدئولوژی های الهی و انسانی که داعیه ی دستیابی به حقیقت را دارند ، برای زادن هم نهاد خود احتیاج به حفت دارد . اثبات کردیم که زادن حقیقت در دیالکتیک به مثابه روش نیازمند به جفت است و جفت را تا رسیدن به مرحله جهش کیفی ، ضد یا برابر نهاد دانستیم . که در این سیر ناخود بخودی تا مرحله جهش کیفی و فراز آمدن هم نهاد ، دست یابی به نتیجه نهایی ، حضور دارد . سنگ ضد آهن است و با برخورد این اضداد است که جهش کیفی تولید آتش صورت می گیرد .
گوی ، آن گه راست و بی نقصان شود کو ز زخم دست شه ، رقصان شود
(همان،بیت:۳۱۵)
پس کلام پاک در دل های کور می نپاید ، می رود تا اصل نور
(همان،بیت:۳۱۷)
گزاره ای که در ابیات پیش مطرح کردیم ، این دو بیت بیشتر روشن می کنند . این که ، گوی زمانی به درستی به مقصد می رسد که چوگان در دست بازیکن توانا و چیره دستش قرار گیرد و اگر نه ، چوب چوگان به مثابه ابزار در دست یک فرد معمولی ، بی حاصل است . پس این ابزار برای رساندن سالک به تکامل ، مناسب پیروی هسنتد . در دست دیگری ابزاری نابودگر یا حداقل نا کار آمد و بی حاصل اند . پس کلام ولی هم جنس دل هایی مستعد است و برآن ها کارگر است . همان سخنان بر کور دلان اثر نخواهد کرد و اصلا سیری تکوینی از کلام پاک و دل نا مستعد و تاریک شکل نخواهد گرفت . ضمناٌ ، آن کلام نورانی در جنبش و تحرک است تا گوش شنوا و معشوق مخصوص خود را بیاید و با او یار شود .
آن فسون دیو در دل های کثر می رود چون کفش کثر در پای کثر
(همان،بیت:۳۱۸)
و به همین ترتیب در نقطه ی مقابل سیر دیالکتیک و پر کنش و واکنشی که در سیر تکامل است ، سیر دیالکتیک دیگری هم تکوین می یابد . دل های تاریک و نابینا ، فسون دیو – می توان پنداشت کلام اولیاء الله بر زبان صوفی نمایان و شیادان – را سخت طالبد و جذب می کنند .
۴-۳) حکایت یافتن شاه باز را به خانه کمپیر زن:
در داستان (باز در خانه کمپیرزن) سیر دیالکتیکی را از زاویه ای دیگر بررسی می کنیم :
باز می مالید پر بر دست شاه بی زبان می گفت : من کردم گناه
پس کجا زارد؟ کجانالد لئیم؟ گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم
لطف شه ، جان را جنایت جو کند زان که شه هر زشت را نیکو کند
(همان،ابیات: ۳۳۵- ۳۳۷)
گفتیم هر چیزی و هر کسی در سیر و حرکت دایمی برای یافتن هم نهاد آرامش و حقیقت است . لئامت و ناتوانی نیز در پی قادر و توانایی خود است . تا نقص خود را با او جبران نماید . البته زشتی و گناه در پی آن بخشنده و بخشایش گر است تا برابر نهاد خود قرار دهد و به هم نهاد رحمانیت و رحیمیت او برسد . روشن است که گناه و زشتی به کیمیایی نیازمند است تا آن گناه و نقص هایش را به لطف و کرم خود به هم نهاد پاکی و روشنایی ملحق کند . اگر باز از دست شاه به خانه ی تاریک پیرزن پرواز نمی کرد هرگز قدر عالم قرب را نمی دانست. پس در وجود او میل به پریدن و فرار نهاده اند. اما همین فرار او و پی بردن به اشتباهی که انجام داد، خود عین معرفت وکمال است نهاد حضور با برابر نهادی به نام فراق در می آمیزد و هم نهادی به نام آگاهی وکمال پدیدار می گردد.

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید