از او و هواهای نفسانی .
۳-۱۸) تعجب آدم علیه السلام از ظلالت ابلیس یعنی…
چشم آدم بر بلیسی کو شقی است از حقارت وز زیافت بنگریست
خویش بینی کرد وآمد خود گزین خنده زد بر کار ابلیس لعین
بانگ بر زد غیرت حق کای صفی تو نمی دانی زاسرار خفی
پوستین را باژ گونه گر کند کوه را از بیخ و از بن برکند
(همان،ابیات:۳۹۰۰-۳۹۰۳)
گفتیم ، خودبینی و غرور از رذیلت ها، ضدها و دشمنان بس خطرناک وجود انسان هستند . خود را ، کار خود را و عبادت خود را بزرگ دیدن رذیلت غرور و خودبینی است که به هم بدبختی ، طغیان و دوری از خداوند راه می برد . مسئله ی مهم این است که خداوند به یاری بنده می آید و به او هشدار می دهد که خیلی به طاعات و عبادات خود مغرور نشود و از آینده ی خود مطمئن نباشد . اگر خداوند آینده را دگرگون سازد آنگاه وضعیت چنان متفاوت و دشوار و دور از دسترس تو خواهد شد که کوه هم از بیخ و بن برکنده می شود چه رسد به وجود ناتوان و پرضعفی مثل تو .
گفت : آدم توبه کردم زین نظر این چنین گستاخ نندیشم دگر
(همان،بیت: ۳۹۰۵)
اما آدم که ادب و فروتنی خود را جای جای نشان داده در این دیاکتیک باز می گردد ، توبه می کند و پیمان می کند که راه را بر چنین اندیشه هایی گستاخانه ببند . وقتی آدم گناه نخستین خود و مجازاتش را تقدیر الهی می داند باز ادب به خرج می دهد وآن گناه و تقدیر را به گردن می گیرد: “ربنا ظلمنا انفسنا وان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاصرین” و حتی باید از آن گناه استقبال کند. این گناه غوغای بازگشت را در هستی انداخت. این گناه بود که ابزار تکامل شد تا انسان ارزش و لذت وصال را بشناسد و بچشد:
لاتُزِغْ قَلباً هَدَیْتَ بِالکَرم وَاصْرِفِ الْسّوءِ الَّذی خطُ الْقَلَم
(همان،بیت:۳۹۰۷)
انسان به پلیدی ها وگناهان هم گرایش دارد،خدایا نگذار این ضدها برابر نهاد ما شوند وما را به سقوط بکشانند وبه واسطه ی بزرگواری هایت مارا از آن بلاها که مقدر کرده ای نجات ده .
تلخ تر از فرقت تو هیچ نیست بی پناهت، غیر پیچاپیچ نیست.
(همان،بیت:۳۹۰۹)
گفتیم عاشق از معشوق ازل ، دور افتاده وگرفتار رنج های فراق است .کشمکش وتقلا برای بازگشتن به آن لیلای عالم ، دیالکتیک عشق را رقم زده است. عاشق که نرد عشق باخته است تنهاه به معشوق پناه می برد . معشوق هرچند علو درجه دارد باز پناهگاه عاشق است . بی پناه معشوق ، عاشق بی پناه است وجز تنگنا در تگنا، در جلوی مسیرش چیزی متصور نیست .
رخت ما هم رخت ما را راهزن جسم ما مرجان ما را جامه کن
(همان،بیت:۳۹۱۰ )
وقتی خودمان عامل نابودی خودمان هستیم وضدی خطر ناک در دل خود می پروریم ، اگر یاری تو دستگیرمان نشود بی شک نابودی هم نهادی است که در انتظارمان خواهد بود. هرچند این ضد چنان ضروری است که اگر نبود انسانی و تکاملی هم نبود زیرا ما یا فرشته می شدیم یا حیوان. همین کشاکش و ستیزه با جسم اصل دیالکتیک عشق است که راه برنده به سمت تکامل است .
آن که رویانید داند سوختن زان که چون بدرید داند دوختن
می سوزاند هر خزان مر باغ را باز رویاند گل صباغ را
کای بسوزیده برون آ ، تازه شو بار دیگر خوب وخوب آوازه شو
(همان،ابیات:۳۹۲۰-۳۹۲۲)
دراین دیالکتیک ، تبدیل خزان به بهار و آمدن گل های رنگارنگ از خزانی سوخته ، جهت دار و به اراده خداوند است . زیرا آن رویانیده است که نابودی ونیستی دوباره دراین دیالکتیک باز به اراده ی اوست و پس از دریدن باز دوختن را می داند آن گاه که اراده کند .آن آآآآاااااا
زان ز اهرمن رهیدستیم ما که خریدی جان مارا از عمی
(همان،بیت:۳۹۲۶)
خدایا ، اهریمن دشمن آشکار است . مااین گونه از این برابر نهاد خود رسته ایم که تو مارا به خوبی خود از کوری وتاریکی خریده ای تا به هم نهاد آرامش و ایمان و روشن بینی رسیده ام. خدایا باز تو اگر اهریمن را نمی آفریدی، انسان به شناخت تو نائل نمی آمد. پس برای شناخت تو آفرینش اهریمن ضروری است.
غیر تو هر چه خوش است وناخوش است آدمی سوز است وعین آتش است
(همان،بیت:۳۹۲۸)
دوباره دیالکتیک عشق را در بیتی دیگر بیان می کند . دراین نرد عشق ، زیباترین وشیرین ترین چیز برای عاشق، عشق است .وهرچه غیر ان عشق است ، عین آتش سوزان است.
هر که را آتش پناه و پشت شد هم مجوسی گشت وهم زرتشت شد
(همان،بیت:۳۹۲۹)
دراین دیالکتیک عشق ، همه ی آن چه غیر عشق به آن معشوق والای ازلی بود ، وبه آتش تعبیر شد ، مایه تلخی و نابودی انسان است . وبه هم نهاد رنج و بدبختی راه می برد .
مرگ بی مرگی بود مارا حلال برگ بی برگی بود مارا نوال
ظاهرش مرگ و به باطن زندگی ظاهرش ابتر نهان پایندگی
(همان،ابیات:۳۹۳۴و ۳۹۳۵)
در این ابیات که از زبان حضرت علی (ع)بیان می شوند ، تصریح می کنندکه مرگ مانند خود را در دل و باطن دارد . مرگ ما ظاهری است سر آغاز بی مرگی . مرگ را خود انتخاب کرده ایم تا با انتخاب آن به جاودانه زیستن دست یابیم . وتوشه وذخیره ی ما،بی توشه گی است . انسان به مادیات وتعلقات ومادیات دلبستگی پیدا می کند ، وابستگی ما به بریدن از وابستگی هاست . در این دیاکتیک ضدها در آشتی باهم نیستند . بلکه راه برنده به رهایی وسعادت ، تقابل این ضدهاست .
فصل چهارم- دفتر دوم
۴-۱) حکمت تأخیر مجلد دوم
آن چه که باعث تغییر و جهش کیفی در موجودات می شود ، ضدهای آن ها است که به طور طبیعی در درون خود آنها در حال رشد و تکوین هستند . موجودات و پدیده ها براثر تضادها ونبرد های درونی ودریک سیر تکوینی به مرحله جهش کیفی می رسند ، تا مرحله و موجود تکامل یافته موجود قبلی قرار گیرند . دراین سیر دیالکتیکی اختلافات ضدین منبع تکامل موجودات ، دریک روند روبه جلو قلمداد می شود .
علت تحول از خون به شیر شدن دربیت :
مدتی این مثنوی تاخیر شد مهلتی بایست تا خون، شیر شد
(مولوی، ۱۳۷۸،دفتر دوم،بیت:۱)
با این دیدگاه قابل تحلیل است . قرار دادن دو پدیده خون وشیردر هم داد (سیستم) عرفانی مولانا به این نتیجه منتج می شود که خون بر اثر برخورد های درونی دریک روند کیفی به هم نهاد خود یعنی (شیر شدن)می رسد . این هم نهاد مرحله جهش یافته موجود قبلی است که حالا قادر شده است مورد مصرف موجود(کودک)قرار گیرد . با سیر در جهتی که برایش مقدر شده است طی روند فعل و انفعالات درونی به هم نهاد شیر برای مصرف می رسد. پش در درون انسان هم شیر روح هست هم خون جسمانیت و نفسانیت، این هردو بایسته است تا آدمی شکل بگیرد اما هنر مرد کامل رهایی از خون است.
تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین ، خوش شنو
(همان،بیت:۲ )
برای این که خون در هم داد عرفانی مولانا درسیر جهش کیفی خود در کشاکش با تضاد های درونی خود تبدیل به شیر شود کودک باید متولد شود . هم چنین تولد معنوی سالک هم در این هم داد قابل تعبیر است . یعنی در هم داد دیاکتیکی مولانا شرط تبدیل و ارتقاء مسایل پست دنیوی به شیرمعارف واندیشه های معنوی،تولد دوباره ی انسان در جهت تکوین معرفتی وانسانی خویش است.در این هم داد دیالکتیکی سیر از مادیات به سمت معنویت ودوری از هواهای نفسانی و تبدیل خوی های حیوانی به انسانی ، شرطش، تولد دوباره ی انسان است و یا این که نفس مراحل خود را بپیماید تا به مرحله ی مطمئنگی نائل شود.
چون ز دریا سوی ساحل بازگشت چنگ شعر مثنوی با ساز گشت
(همان،بیت: ۵)
آمدن از دریا به ساحل ، ورفتن از ساحل به دریا ودوباره از دریای معنویات و عالم محو و سکر به ساحل هشیاری وکثرات آمدن ، توسط حسام الدین دیالکتیکی شگرف وپر رفت وآمد است . این دیالکتیک ، میوه ای به بار می آورد وآن درون مثنوی معنوی است . هم نشینی وهم صحبتی با حسام الدین ، مانند کودکی است که در این هم داد دیالکتیکی شیر را که نماد علوم ومعارف معنوی وباطنی است ، از سرچشمه ی وجود مولانا روان می سازد پس معارف معنوی را کسی می خواهد که از آن سر چشمه جوشان و روان می سازد . باز این کنش و واکنش در دیالکتیکی صورت می پذیرد که عامل و نهادش حسام الدین است وآن را به هم نهاد سرایش و متولد معارف مثنوی می رساند .
بلبلی زینجا برفت و بازگشت بهر صید این معانی بازگشت
(همان،بیت: ۸)
حاصل ونتیجه ی رفت و برگشت در این هم داد دیالکتیکی به یافتن و کشف های معانی والا در همین دنیای مادی وعالم کثرت هاست .
آفت این در ، هوا وشهوت است ور نه این جا ، شربت اندر شربت است
(همان،بیت:۱۰)
همان طور که پاسخ گفتیم، معنویات وسلوک وطریقت عرفان ، دو دشمن وضد بزرگ وخطرناک دارد پیروی از هواهای نفسانی و آلودگی به شهوات که انسان را به سقوط وتباهی سوق می دهند. در آن سر طیف اگر این دوخطر را پشت سر بگذارد هم نهاد هدایت و رستگاری وخوش بختی در انتظارش است. هرچند وجود بعد حیوانی در نهاد بشر لازم است، زیرا برای سیر به طرف تکامل کشاکشی بین این دو بعد لازم است .
نور باقی ، پهلوی دنیای دون شیر صافی ، پهلوی جوهای خون
(همان،بیت::۱۳)
این بیت ، از جمله ابیات مثنوی است که تضاد موجود در هستی را به صورت آشکار تر ، نشان می دهد . از جمله ویژگی های دنیای مادی ، وجود تضادهاست ، که این تضاد های موجود و موصوف کار و هدفشان، تحرک جهان ماده به طرف تکامل

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید