ها تقسیم می شوند . طبیعت گرایان عقل و دانش بشری که ابزار آن ها تنها حواس بشری است . برای شناخت و معرفت هستی کافی و تکامل می دانند . متا فیزیک ها خود دو دسته ی مذهبیان و غیر مذهبیان و بخش می شوند . اینان دانش بشری را که مشروط به حواس انسان باشد شرط کافی برای دستیابی به حقیقت هستی نمی دانند . یک دسته به وحی الهی باور دارند و دسته ی دیگر حواس ظاهری را ناقص می دانند . وعقل و معرفت انتزاعی را شرط دستیابی به معرفت هستی قلمداد می کنند .
حال روند معرفت یابی درسپهر دیالکتیکی مولانا را با توجه به مطالب بالا به دست می دهیم. ابتدا به لمعات عراقی و تلاش او برای به دست دادن مراتب شناخت در عالم عرفان، نظری می افکنیم: او در لمعات، در لمعه بیست پنجم می گوید :
«محب خواست که به عین الیقین جمال دوست بیند عمری درین طلب سرگشته می گشت، ناگاه به سمع سرَ او این ندا آمد.
آن چشمه که خضر ازو خورد آب حیات در منزل توست لیکن انباشته ای
چون به عین الیقین در خود نظر کرد خود را گم یافت آن گه دوست را باز نیافت چون نیک نگه کرد خود عین او بود گفت :
ای دوست تو را به هرمکانی می جستم دایم خبرت زاین و آن می جستم
دیدم به تو خویش را ، توخود من بودی خجلت زده ام کز تو نشان می جستم
این دیده هر دیده وری را حاصل است ، الآ آن است که نمی داند که چه می بینند ؟ هرذره ، که از خانه به صحرا رود ، ضرورت آفتاب را بیند ، اما نداند که چه می بیند…
همه به عین الیقین جمال او بینند…اما نمی دانند که چه می بینند؟ لا جرم لذت نمی یابند ، لذت آن یابد که به حق الیقین بداند که چه می بیند؟ و به چه می بیند؟ و از بهر چه می بیند؟ و لکن « لیمطمئن قلبی » مگر اشارت به چنین یقینی تواند بود ، اطمینان قلب و سکون نفس جز به حق الیقین حاصل نیاید…»(عراقی(۱۳۷۰)، ص: ۴۰۵)
عراقی در درک مراتب شناخت چنین بیان می کند که عاشق بعد از علم الیقین و یقین یافتن به وجود حق به این مرتبه راضی نمی شود . می خواهد حق را ببیند . عمری به سرگشتگی در طلب می پوید . ناگهان به سرش ندا می دهند اگر می خواهی حق را ببینی به خود نگاه کن . وقتی به خود نگاه کرد ، دیگر خود را ندید . خود عین او شده بود . حالا مرحله ی عین الیقین دست داده است . دوباره خار خار شناخت و درک نزدیک تر حضرت دوست امانش نمی دهد . می خواهد حق الیقین را هم درک کند به حق الیقین بداند که چه می بیند . همان مرحله ی خود عین او شدن مرحله ی حق الیقین هم هست و البته آخرین مرحله شناخت و محو و فنای تمام ویژگی های بشری و هر چه هست ، او شدن . پس در عین الیقین مشاهده تمام با چشم باطن و یا به عقیده اشعریان با چشم سر است و حق الیقین درک و چشیدن و محو شدن و همه دوست گشتن است .
و اما عطار هم در منطق الطیر در روایت « پروانه ی بی پروا » به طرزی آشکار و شاعرانه مراتب شناخت را به تصویر می کشد . یک شب پروانگان در مهمان خانه ای گرد هم می آیند و طالب و جویای شمع می شوند . بالاخره یکی داوطلب دیدار با آن محبوب بزرگ می شود. او می رود و به اندازه ی درک و فهم خود وصف شمع را بر یاران عرضه می کند. پس از او دیگرانی هم پی جوی شناخت و دیدار شمع می شوند. آن ها هم هر یک مشتی راز از آن بی نشان بیان می کنند . نا قدی سخن شناس و کاردان می گوید: این نشان آن محبوب نیست و هیچ یک بر شناخت شمع دست نیافته اید و هنوز در بی خبری به سر می برید . تا این که :
دیگری برخاست می شد مست مست پای کوبان بر سر آتش نشست
دست در کش کرد با آتش به هم خویشتن گم کرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پای او سرخ شد چون آتشی اعضای او
ناقد ایشان چو دید او را ز دور شمع با خود کرده هم رنگش ز نور
گفت : «این پروانه در کار است و بس کس چه داند ؟ این خبر دار است و بس»
آن که شد هم بی خبر هم بی اثر از میان جمله او دارد خبر
تا نگردی بی خبر از جسم و جان کی خبر یابی ز جانان یک زمان
(عطار،۱۳۸۴،صص:۴۱۵و۴۱۶)
قبل از توصیف این ابیات و برای درک و شناخت بهتر مراتب شناخت این مثال را می آورم : اگر چشم یک نفر را ببندی و دست او را نزدیک آتش بر افروخته ببری ، با حس کردن هرم آتش به وجود آن پی می برد . اما دلش می خواهد چشمش را باز کنی و با حس کردن گرمای آتش با چشم هم آن را ببیند . وقتی دست در آتش زد و سوختن را تجربه کرد آن شخص به بالا ترین درجه شناخت از آتش دست یافته است . به حکایت پروانه ای بی پروا ، باز می گردیم . آخرین پروانه ، مستانه، رقص کنان و بی خبر از خویشتن و پس از شناخت های نسبی از آتش که از زبان دیگران شنیده بود، دست در آغوش آتش می کند و خود را در وجود شگفت انگیز او گم می کند . تا جایی که در خود مانند همان آتش می شود . سرخ و نورانی . سخن شناس تیز هوش با دیدن این صحنه چنین می گوید: تنها این پروانه کارآزموده گشت و تجربه ی شگفت و هولناک شناخت و درک حقیقت را از سر گذراند. خبردار و شناسا اوست و بس. آن که فانی واز خود فراموش گشت، به مرحله ی حق الیقین دست یافته است. از او دیگر اثری و خبری نخواهد آمد. باز سعدی در دیباچه ی گلستان، چنین می فرمایند:
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد
(سعدی،۱۳۷۴،ص:۹)
خلاصه این که در مراتب شناخت، مرتبه ی حق الیقین، بین، «این یقین خواهی، در آتش نشین» و«اطمینان قلب و سکون نفس جز به حق الیقین حاصل نیاید» و «دست در کش کرد با آتش به هم» و «کان را که خبری شد خبری باز نیامد» تفاوتی نیست و همه توصیف بالاترین مرتبه ی شناخت، یعنی حق الیقین هستند. گوش تنها دلاله ای است و شناسنده ی پایین ترین درجه ی شناخت. این ابزار شناخت با شناسنده ی مرحله ی علم الیقین، ضد خود را در درون می پروراند تا به مرحله ی جهش کیفی برسد. و مرحله ی عین الیقین را بزایاند. او نیز به نوبه ی خود ضد خود را در درون خود می پروراند تا به مرحله ی بالاتر پس از جهش کیفی برسد. این روند توقف ناپذیر و نا ایستا ادامه دارد تا با برخورد اضداد به جهش کیفی برسند و مرحله ی نهایی پدیدار گردد و در این سیر دیالکتیکی هم نهاد حق الیقین فراز آید و نهایت یقین و آرامش فرا رسد.
در حکایت «امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود . » در پی ابیات طولانی مطالب متنوعی را بیان می کند . از جمله از مسایل صوری و ظاهری هدف غایی ، مقصود است . آنان که اندیشه و چشمی روشن بین دارند تنها به ظاهر بسنده نمی کنند ، بلکه به دنبال کشف زیبایی درونی و روحی هستند .
نقل اعراض است این بحث و مقال نقل اعراض است این شیر و شگال
بحث این است که ، عَرَض ها ، قابل انتقال نیستند . این اعراض خود ، جزیی از جوهر هستند . هویت مستقل ندارند . عرض ها را نمی توان انتقال داد . اصل جوهر است . با تحول جوهر ، عرض نیز متحول می شود . اگر تحولی در جوهر پدید نیاید ، عرض هم تحولی نمی کند ؛ با تحول جوهر ، عرض نیز دگرگون می شود . ولی اعراض به جوهر دیگر انتقال نمی یابد . (کوتاه شده از، فروزان فر،۱۳۸۰، جزء دوم دفتر اول صص: ۲۹۳ و ۲۹۴)
بحث های طولانی که بین شاه و غلام در می گیرد و مباحث متنوعی مطرح می شود و هم چنین هدف از داستان شیر و شغال که در کلیله و دمنه و کتب دیگر نقل شده است ، همه برابر نهادی هستند تا هم نهاد حقیقت آشکار شود. تا عرض به جوهر راه یابد.
جمله عالم خود عرض بودند تا اندرین معنی بیامد هَلْ أتی
این عرض ها از چه زاید؟ از صور وین صور هم از چه زاید؟ از فکر
این جهان یک فکرت است از عقل کل عقل ، چون شاه است و ، صورت ها رُسُل
عالم اول ، جهان امتحان عالم ثانی ، جزای این و آن
(مولوی،۱۳۷۸،دفتردوم،ابیات:۹۷۷-۹۸۰ )
آیه ی «هل اتی» اشاره دارد به سوره ی انسان آیه شریفه ی یکم : «هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا«آیا روزگاری بر انسان گذشته است که چیز قابل ذکری نباشد .» منظور از روزگار و هستی ، انسان است . همه ی این هستی برای خدمت انسان آفریده شده است . دوباره این سخن هر اکلیت یونانی را به نظر می آورد که همه چیز حرکت می کند ، همه چیز تغییر می کند . » زیرا ویژگی دهر یاد شده در آیه ، دگرگونی دمادم است و این ویژگی ، ویژگی این عالم از جمله انسان که مهم عنصر این جهان است ، می باشد . این عالم که عرض است ، از صورت پدید آمده و صورت از اندیشه . هر کدام در سیری دیالکتیکی از دیگری پدید آمده اند و به سخنی ، هر کدام دیگری را در درون خود پرورانده اند تا در زمان ممکن آن جای گزینشان شود .
حال این جهان از چه پدید آمده است ؟ جهان ظاهر ، جهان صورت ها ، جهان عرض ها که هر لحظه در حال دگرگونی است . پاسخ داده می شود ، این جهان از عقل کل که همان صادر اول است ، آفریده شده است . این صادر اول ریشه و اساس عالم است . جهان مادی ، محل امتحان انسان است و جهان عقبی ادامه ی این جهان است و محل آشکار شدن راز ها . پس آن جهان در برابر این جهان مانند دو لحظه اند که یکی می آید و ناپدید می شود و جای خود را به لحظه دوم می دهد و لحظه دوم به جای لحظه ی اول می نشیند .
این عرض با جوهر آن بیضه است و طیر این از آن و آن از این زاید به سیر
(مولوی،۱۳۷۸،دفتردوم بیت:۹۸۳)
نسبت عرض با جوهر مانند نسبت مرغ و تخم مرغ است . این با جهش کیفی یافتن از هم پدید می آیند . «همان طور که در سیر تکاملی، تخم مرغ از مرغ پدید می آید، مرغ نیز ازتخم مرغ پیدا می شود.»(زمانی،۱۳۹۱،جلد ۲، ص:۲۷۰)
عرض مانند تخم مرغ وقتی به مرحله ی جهش کیفی رسید به جوهر تبدیل می شود و آن نیز به مرغ تبدیل می شود . دوباره این ها از هم پدید می آیند و به هم تبدیل می شوند . و این سیر دیالکتیکی با این شدت وحدت ادامه می یابد .
گفت شه : حکمت در اظهار جهان آن که دانسته برون آید عیان
آنچ می دانست تا پیدا نکرد بر جهان ننهاد رنج طلق و درد
یک زمان بی کار نتوانی نشست تا بدی یا نیکی ای از تو نجست
(مولوی،۱۳۷۸،دفتردوم ابیات:۹۹۵-۹۹۷)
یکی از مسائل مهم و مطرح در مثنوی ، مسئله خلقت است : در گذشته بیان کردیم ، او خود گنجی بود مخفی . دوست داشت شناخته شود . پس امر به خلقت

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید