مات
(همان ، ابیات : ۶۱۴ و ۶۱۵)
۴-۶)حکایت تعریف کردن منادیان قاضی، مفلس را گرد شهر
انسان موجودی است که منسوب به مکان است . اما اصلش جای دیگر است . در حقیقت منسوب به لامکان است. چطور باید به جست جو و سپس به دست یابی به اصل خود برخیزد. با پروراندن برابر نهاد آن وجود مکانی، به معنی پروراندن حس های دنیوی، به هم نهاد خاص خودش راه می برد. هم نهاد سقوط و نابودی یعنی حس های مادی راهبر به حقیقت نیستند ، از نشان دادن راه رهایی ناتوانند از هیچ طرفی راه به حقیقت نمی برد:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ز نهار از این بیابان وین راه بی نهایت
(حافظ ، ۱۳۶۳،ص:۱۳ )
راه رهایی بستن این دکان و گشودن حس باطن و دستگیری از پیر است که به هم نهاد حقیقت و روشنی می رساند .
انقروی در شرح خود بر مثنوی ششدره را شش دره پنداشته است . و آن را حواس ششگانه دانسته است . پنج حس ظاهری و یک حس مشترک . (انقروی ،۱۳۸۰، دفتر چهارم، ص: ۲۱۷)
البته شش دره در پیش رو و بر سر راه داشتند ، هر لحظه بیم سقوط می رود و رهایی از آنها ممکن نیست.
در حکایت ، «شناساندن و معرفی منادیان قاضی ، مفلسی را گرد شهر » ، مفلس چه باید بکند ، چه شاهدی بیاورد و گواهش چه باشد تا به هم نهاد ، رهایی از آن چه مشکل و دردسر است برسد . تا با رهایی از بار تمام مشکلات و ادبار ها به آرامش و فراغت برسد .
گفت قاضی : مفلسی را وا نما گفت : اینک اهل زنداننت گواه
گفت : ایشان متهم باشند چون می گریزند از تو ، می گریند خون
(مولوی ، ۱۳۷۸دفتر دوم ابیات : ۶۴۵ و ۶۴۶)
قاضی از متهم می خواهد دادخواست ، دلیل و گواه خود را ارائه دهد. او زندانیان را گواه می آورد. چون زندانیان سخت از زندانی مفلس شاکی اند و حتما به زیان زندانی مفلس شهادت می دهند، شهادتشان پذیرفته ی قاضی دادگر نیست . اثبات مفلسی خود ، در یک نظر گاه کلی تر، و در سپهر دیالکتیکی مولانا، هم نهاد رهایی از زندان دنیا ، آن گاه دست می دهد که افلاس و ور شکستگی انسان در دنیا برای همگان اثبات شود. در ظاهر انسان به گرداب هم نهاد تیره روزی و فقر محض افتاده است ، اما در باطن به آزادی و آزادگی رسیده است. پس شرط رهایی اثر اثبات این دعوی اوست . این دکان را ببندد و آن دکان را بگشاید . با اثبات این دعوی شاهد حقیقت و وارستگی را در آغوش کشیده است. در این کنش و واکنش انسان باید تلاش و تقلا کند خود را از این زندان رهایی دهد .
این جهان زندان و ما زندانیان حفره کن زندان و خوود را وا نهان
(مولوی ،۱۳۷۸، دفتر اول ، بیت : ۹۸۵)
جمله اهل محکمه گفتند : ما هم بر ادبار و بر افلاسش گواه
هر که را پرسید قاضی حال او گفت : مولا ، دست از این مفلس بشو
(مولوی ،۱۳۷۸، دفتر دوم ، ابیات:۶۴۸ و ۶۴۹)
کشاکش ها و تقلا ها برای اثبات اخلاص ایت ستیزه ها هستند . که در این روند برابر نهاد تلقی می شوند . شخص مفلس نهاد ، در این روند دیالکتیکی است .
برابر نهاد مفلس تلاش برای اثبات افلاسی خود است . در زمانی که ور شکستگی و بد بختی اش ثابت شد ، شاهد رهایی و آزادی رو نموده است . روند محکمه تا آنجا پیش رفته است که شاهدان همه به نفع شاکی شهادت داده اند. و سیر محکمه تا این جا به خوبی پیبش رفته است .
گفت قاضی کش بگردانید فاش گرد شهر ، این مفلس است و بس قلاش
کو به کو او را منادی ها زنید طبل افلاسش عیان هر جا زنید
هیچ کس نسیه نفروشد بدو قرض ندهد هیچ کس او تسو
(همان ، ابیات:۶۵۰ – ۶۵۲)
اینک تلاش ها ثمر داده است . برابر نهاد اثبات افلاس زندانی مفلس است . حالا هم نهاد رهایی و اسودگی فرا رسیده است . دیگر کسی به او پشیزی نفروشد و نه کسی کاری با او داشته باشد.
هر که دعوی آردش اینجا به فن بیش زندانش نخواهم کرد من
پیش من افلاس او ثابت شده ست نقد و کالا نیستش چیزی به دست
(همان ، ابیات : ۶۵۴ و ۶۵۳)
حال که هم نهاد خلاصی و آسودگی فرا رسیده است ، یعنی افلاس اثبات شده است ، اگر کسی شاکی اش شود ، من زندانی اش نمی کنم . شخص مفلس دیگر آزاد آزاد است.
آدمی در حبس دنیا ز ان بود تا بود که افلاس او ثابت شود
(همان،بیت: ۶۵۵)
باز برابر نهاد وجود در زندان مانده ی انسان ، تلاش برای رهایی خود از این زندان است . یعنی وقتی این تلاش ثمر بخشید و انسان به هم نهاد رسیدن به مقام فقر و رهایی از هوا های نفسانی ، دست یافت ، هم نهاد آزادی و آزادگی انسان نیز فرا رسیده است و دستیابی به این هم نهاد ، نهایت رستگاری انسان گرفتار در زندان دنیاست.
گفت پیغمبر که یزدان مجید از پی هر درد درمان آفرید
لیک از آن درمان نبینی رنگ و بو بهر درد خویش بی فرمان او
(همان،ابیات:۶۸۶ و ۶۸۷)
خداوند برای هر دردی درمانی آفریده تا در یک سیر دیالکتیکی به هم نهاد سلامتی و تندرستی رهنمون شود . لیکن مثل هر چیز دیگر ، این سیر دیالکتیکی بدون اجازه و فرمان حق هیچ است و به هیچ چیز راه نمیبرد . دست عقل و توان آدمی از دستیابی به درمان و سلامتی کوتاه است و این تنها بسته به اراده و خواست الهی است . و نباید به توان و دانش بشری مغرور شد .
باز گرد از هست ، سوی نیستی طالب ربی و ربا نیستی
(همان،بیت: ۶۸۸)
وقتی انسان خود را هست بپندارد آن راه برنده به طغیان و گردن کشی در برابر خداوند است . رویارویی و مبارزه با این هست های دروغین ، راهبر به دستیابی به تکامل است . کارگاه خداوند در عدم است . باید به آن برگردیم. اگر خود ر ا عدم بپنداریم هم نهاد تکامل فرا رسیده است . پس نباید از مرگ هراسید . اگر طالب پروردگار و رسیدن به هم نهاد تکامل هستی ، باید از طریق چشم پوشی از منیت ها و هوا های نفسانی و بازگشت به عدم که آن گاه کارگاه هستی است ، خود را رها سازی .
هم دعا از تو اجابت هم ز تو ایمنی از تو مهابت هم ز تو
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن مصلحی تو ای تو سلطان سخن
کیمیا داری که تبدیلش کنی گر چه جوی خون بود نیلش کنی
(همان،بیت:۶۹۴ – ۶۹۶)
دعا و قبولی دعا – ترس و بر آمدن ایمنی ، سخن بیهوده و خطا و اصلاح آن و کیمیا گری با وجود پر نقص و خطای انسان همه از جانب خدا و به اراده خداست . همه ی این کشمکش ها و تقلا ها از این ناشی می شود که انسان در وضعیتی در تنگنا قرار گرفته دست و پا می زند . و خواهان رهایی از این وضعیت است . هر چند به نتیجه رسیدن در این سیر دیالکتیکی خود را به اراده خداوند است . و هیچ چیز بدون خواست و اراده او ممکن ومیسور نیست .
آب را و خاک را بر هم زدی زآب وگل نقش تن آدمی زدی
(همان،بیت:۶۹۸)
باز بعضی را رهایی داده ایی زین غم وشادی جدایی داده ای
(همان،بیت:۷۰۰)
در این ابیات دوباره به داستان خلقت انسان رجوع می کند . خداوند انسان را از آب وگل می آفریند . ودر یک روندی ، نیروی عشق را در درون او به امانت می گذارد . واز او پیمان می گیرد و در می خواهد ، دوباره به طرف خودش بر می گردد . تاریخ هستی ، تاریخ فتنه و لوله ی بازگشت کاروان دنیا به اصل خود است . این عشق هم توان سفر در این راه دراز و پر پیچ و خم را فراحم می کند ، هم قطب نماست و هم روشن کننده تاریکی راه . اما بعضی را خود برگزیده است . این بر گزیدگان فارغ از غم وشادی هست و نیست دنیایند . اینان در این سیر دیالکتیکی به هم نهاد رهایی و آزادگی دست یافته اند .
هیچ وازر ، و زر غیری بر نداشتت هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت
طمع خام است آن ، مخور خام ای پسر خام خوردن علت آرد در بشر
(همان ،ابیات:۷۳۳ و ۷۳۴)
۴-۷) حکایت امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود:
برای برداشت محصول که نتیجه نهایی زحمات یک کشاورز است باید چیزی کاشته باشد . چشم داشت به هم نهاد برداشت محصول بدون کاشت محصول ، طمعی خام است هم طمع خام و هم خام خواری انسان را از سلامت و اعتدال خارج می کند . راه را بشناسیم و بدانیم کدام راه به هم نهاد رهایی و تکامل راه می برد .
گوش دلاله است و چشم اهل وصال چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال
در شنود گوش تبدیل صفات در عیان دیده ها تبدیل ذات
ز آتش ار علمت یقین شد از سخن پختگی جو در یقین منزل نکن
تا نسوزی نیست آن عین الیقین این یقین خواهی در آتش در نشین
(همان،ابیات:۸۶۲-۸۵۹)
گفتیم از مهم ترین منابع معرفت بشری ، حواس انسان هستند . این حواس هر چند خطا پذیر و هر لحظه در معرض لغزش هستند هیچ کدام از معارف و رهیافت هایشان کاملا دقیق و صد در صدی نیستند ، با وجود این از ابزار های مهم و قابل اتکای بشر هم در روند تکوین و تکامل هم در پرورش دانش و خرد آدمی هستند . اصولا حواس بشری اولین و مهم ترین در یچه های ارتباط انسان با هستی هستند . این حواس شاید در علومی مانند الهیات و با تسامح بیشتر فلسفه (تسامح بدین خاطر که فلسفه خود را ورای علم و در سپهری بالاتر از علوم می پندارد و رسالت خود روشن کردن مسیرعلم می داند . ) کاربردی به مراتب کم تر داشته باشد اما در علوم تجربی اولیت درجه اول با این حواس است . این حواس دریچه ی ورود انسان برای شناخت هستی و طبیعت هستند . حال این حواس تا کجا برد دارند و تا چه مرحله ای یاری گر انسان برای شناخت هستند . در این مرحله در یک تقسیم بندی کلی دانشمندان و عالمان به دو د سته ی طبیعت گرایان و متافیزیک

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید