آن چه مبارزه با نفس و سپس تکامل انسان را معنادار می سازد وجود هوای نفس و همین منیت ها هستند که طرف دوم و برابرنهاد این عمل را پدید می آورند تا با مبارزه با آن ها روح در یک سیر دیالکتیکی به طرف تکامل برود. حال در این ماجرا بعضی هم شکست می خورند.
حال به موضوع بحث باز می گردیم: آفریدن نفس و شیطان که دشمنان خطرناک تکامل هستند برای چیست؟ فرشتگان موجوداتی یک بعدی اند امکان کمال یا سقوط ندارند. هر کدام در مقام معلوم خود مستقرند. حیوانات هم همین طور . فقط انسان است که به کمک برابرنهدهایی چون شیطان و هواهای نفسانی و در جدال و کشاکش با آن ها و به نیروی عشق، به طرف هم نهاد تکامل سیر می کند.
هین به عکسی یا به ظنی هم شما در میفتید از مقامات سما
گر چه هاروتید وماروت و فزون از همه بر بام نحن الصافون
(مولوی،۱۳۷۸،دفتراول ابیات:۳۴۲۰و۳۴۲۷)
آگاه باشید ای سالکان، گرفتار پندار غرور نشوید. آن مقام معنوی و روحانیتی که اکنون دارید به واسطه ی فیض پیر و عاریتی است. این از ضدها و دشمنان شماست، هوای نفس است. غرور ، برابر نهاد شماست و نهاد شما را به ورطه ی هم نهاد نابودی می برد.
بر بدی های بدان ، رحمت کنید بر منی و خویش بینی کم تنید
( همان،بیت:۳۴۲۲)
غرور، منیت و پیروی از هواهای نفسانی بزرگ ترین خطرات طریق درویشی هستند که به گمراهی و نابودی می کشانند. در برابر، فروتنی و کشتن هواهای نفسانی به هم نهاد رستگاری و یافتن رحمت حق می انجامد.
از کعب بیرون نرفتی کودکی بی ذکات روح کی باشی ذکی؟
( همان،بیت:۳۴۳۷)
از خطرات و ضد های انسان ، افتادن در بند شهوات و کامروایی های دنیوی است . این ها سد راه تکامل انسان اند وتا وقتی از زنجیر آن ها رها نشده باشد کودک است . راه رهایی و برابر نهاد انسان ، سوختن و نابود کردن آن روح حیوانی است و انسان را به یک جهش کیفی می رساند که می تواند به هم نهاد روشن بینی و دست یابی به حقیقت برسد .
علم چون بر دل زند یاری شود علم چون بر تن زد ، باری شود
( همان،بیت:۳۴۵۳)
علم های جزیی و جزیی نگر که حاصل تقلید از علوم خشک رسمی هستند بار خاطرند و راه به جایی نمی برند ، علم و دانش کشف و شهودی است که راهبر به حقیقت است . این علم ها ضد هم اند و هر کدام به هم نهاد خاص خودشان راه برند . علم جزیی جهش در زندگی و اندیشه ایجاد نمی کند بلکه باعث در جا زدن ، هم می شود و حد اکثر به هم نهاد غرور و گردن فرازی نسبت به خلق می انجامد . اما علم و دانش کلی که حاصل کشف و شهود و دستگیری پیر راهدان است ، دانشی مفید و کار آمد است که به هم نهاد روشن بینی و کشف حقیقت راه می برد و مولوی در پی نشان دادن راه کمال است.
هم چو آهن ز آهنی ، بی رنگ شو در ریاضت ، آیینه ی بی رنگ شو
( همان،بیت:۳۴۶۵)
در این بیت ، پروسه ی تحول دیالکتیکی آهن ، که نماد وجود خاکی و تیره ی انسان است ، نشان داده می شود . بدین ترتیب آهن برای تبدیل شدن و رسیدن به آیینه ، باید مراحلی را طی کند تا به جهش کیفی برسد ؛ آن گاه آهن تبدیل به آیینه شده است . بنابراین آهن برای تبدیل شدن به ضد خود باید از آهن بودن خود چشم بپوشد و بالاتر از آن نابودش کند . آهن که این جا نهاد است . برابر نهاد او نابودی خودش است . بدین معنی که به کمک ریاضت ها و مبارزه با هواهای نفسانی ، آن قدر این وجود تیره ی خود را صیقل می دهد که دیگر اثری از آن آهن تیره و زنگار گرفته باقی نمی ماند؛ سپس وضعیت به شیوه ای پیش می رود که آهن زنگار گرفته به مرحله ی جهش کیفی می رسد. در نهایت به هم نهاد آیینه بودن می رسد . این جا درجه نهایی پروسه فرا می رسد . حال آن تکه فلز تیره و زنگار گرفته به درجه ای تحول کیفی یافته است که می تواند همه چیز را ، از جمله حقایق و اسرار الهی را، در خود منعکس سازد و با دیدگاه دیالکتیکی، زنگارها و تیرگی های آهن لازمه ی آینه شدن است و بدون وجود این تیرگی ها سیر دیالکتیکی و هم نهاد آینه شدن به وجود نخواهد آمد. نمیتوان از چوب یا پارچه آیینه ساخت. جنبه ی تیرگی آهن نیاز است تا برابرنهاد قرار گیرد و با سیقل دادن آن هم نهاد آیینه شدن پدیدار شود.
خویش را صافی کن از اوصاف خود تا ببینی ذات پاک صاف خود
بینی اندر دل علوم انبیاء بی کتاب و بی معید و اوستا
( همان،ابیات:۳۴۶۷-۳۴۶۶)
در این ابیات سیر تحول سالک نشان داده می شود . تا جایی که به درجه تحول کیفی می رسد . بدین ترتیب شرط رسیدن به ذات پاک خود ، آن عنصر والا و روحانی و جان پاک ، این است که با برابر نهاد نابودی اوصاف و رذیلت های اخلاقی و پندار های اهریمنی ، آن نهاد که وجود انسان است و این توان و ویژگی را دارد که با ره سپردن مراحل و منازلی به تحول کیفی ای برسد که تا بالاترین درجه معراج حقایق معنوی دست یابد ، به هم نهاد دیدار ذات اهورایی خود دست یابد، باید هواهای نفسانی برابرنهادش قرار گیرد تا در یک یتیز و کشاکش بر آن ها غلبه کند و به هم نهاد تکامل دست یابد.
۳-۱۶) قصه ی مری کردن رومیان و چینیان…
در داستان مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورت گری ، مبارزه با هوا های نفسانی و صافی کردن وجود خود از زنگار های درون پی گرفته می شو د :
رومیان گفتند : نی نقش ونه رنگ در خور آید کار را ، جز دفع رنگ
در فرو بستند و صیقل می زدند همچو گردون ساده و صافی شدند
از دوصد رنگی به بی رنگی رهی ست رنگ ، چو ابر است و بی رنگ مهی ست
( همان،ابیات:۳۴۸۰ – ۳۴۸۲)
رومیان گفتند : نقش نگار به کار ما نمی آید و کاری جز دلبستگی بیشتر به امور پست دنیوی نمی کنند . این نقوش آیینه ی وجود را بیشتر کدر و تیره می سازند . هر نقش بیشتر ، انعکاس حقیقت را دشوار تر و دور تر می سازد . دفع زنگ و زنگار های آیینه ی دل در این دیالکتیک عاشقانه راهی است که راه برنده به تجلی معشوق زیبا در این آیینه . وجود خاکی و تیره نهادی است و خود آن وجود برابر نهاد خود نیز هست به شرطی که بر صاف کردن و زدودن زنگار ها در مشغله ی دایمی باشد . نهایت آن وجود تیره و جزیی و محدود ، هم نهاد تجلی یافتن معشوق در خود است . آن گاه هم نهاد وجود جزیی اولیه ، به نوعی خود معشوق یا اتحاد عاشقانه با وی است و این آن وعده ی خداوندی است که فرموده انسان را به دیگر موجودات برتری داده است ، و اکنون آن وعده در این موجود جهش یافته تحقق یافته است. پس، نقش بر زدن همان شناخت و تجلی کردن حضرت حق در دل انسان است. رومیان صوفیان صفا یافته و چینیان علمای ظاهری اندو این آیینه دل است که شناختی بی واسطه از معشوق پیدا می کند. خداوند در دل انسان که مثل آیینه است قرار می گیرد. اما وقتی که این آیینه که از آهن ساخته شده، صیقلی بیابد میتواند نقش خداوندی را منعکس نماید. تا تضاد زنگار آهن و صیقلی شدن پیش نیاید آیینه ای به وجود نخواهد آمد که خداوند در آن تجلی کند.
از رنگ های رنگارنگ می توان به ضد و هم نهادش بی رنگی پل زد و رسید. در واقع بی رنگی اصل رنگ هاست . اصلاً رنگ سفید و به عبارت بهتر بی رنگی که از خورشید ساطع می شود اصل رنگ های اصلی سبز و قرمز و آبی است . این سه رنگ اصلی و بی شمار رنگ های دیگر از آن یک نور بی رنگ پدید آمده اند . به کمک منشور می توان رنگ ها را از بی رنگ به رنگارنگ تجزیه کرد و با ترکیب آن ها به نور بی رنگ نخستین بازگشت . تبدیل ضد ها به هم در این دیالکتیک امری آشکار است. در عالم، وحدت در حال تبدیل به کثرت و کثرت ها در راه بازگشت به وحدت در حرکت دایمی به سر می برندو دیگر این که رنگ ها مانند حجاب ابر هستند و بی رنگی مانند نور سفید ابرست . ا بر جلوی نور ماه را نمی گیرد . نور ماه ابر ها را هم روشن می کند و نورانی شدن ابر ها دلیل نور ماه است. خداوند چون نوری واحد بود می خواست ماسوی الله بیافریند. نور سفید را تجزیه کرد و نورهای گوناگون به وجود آورد از نور سیاه ابلیس گرفته تا نور سپید محمد(ص). از آن پس این ضدیت ها بودند که به کمال رهنمون گر شدند
چینیان چون از عمل فارغ شدند از پی شادی دهل ها می زدند
شه در آمد دید آن جا نقش ها می ربود آن عقل را و فهم را
( همان،ابیات:۳۴۸۵-۳۴۸۴)
نقش ها ، پندار ها ، دانش های کاذب که باعث غرور و گردن کشی انسان می شوند و آن وجود جزئی و محدود را هویتی دروغین می دهند ، از بلاها و بدبختی ها ی گرفتار کننده ی انسان هستند و انسان را در طریق سقوط و نابودی به جهش کیفی می رسانند تا آن برابر نهادی باشند که نهاد انسان را به هم نهاد طغیان و سقوط بکشانند . در حالی که سرمست غرور است و این پیروزی های دروغین ، عقل و فهم او را ربوده است .
بعد از آن آمد به سوی رومیان پرده را بالا کشیدند از میان
عکس آن تصویر و آن کردار ها زد بر این صافی شده دیوار ها
هر چه آنجا دید اینجا به نمود دیده را از دیده خانه می ربود
( همان،ابیات:۳۴۸۸-۳۴۸۶)
رومیان چنان دیوار را ، و به صورت نمادین صفحه وجود و لوح ضمیر را تاب داده بودند و صیقل زده و صافی کرده بودند ؛ و از زنگار ها پاک کرده بودند که هر چه چینیان در دیوار روبرویی نقش کرده بودند بهتر و زیباتر بر دیوار حالا آیینه شده ی رومیان بازتاب داده می شد و انعکاس می یافت .
از دیدگاه دیالکتیکی دستگاه عرفانی مولانا ، نهاد دل است که دیوار نماد آن است وبرابر نهادش آن دیوار صیقل یافته است.هم نهاد آن انعکاس زیبای نقش ها در آن دیوار است. دیگرهم نهاد دل صافی شده است که اکنون ابزار تجلی حقیقت شده و به سر انجام خود دست یافته است و بدون درس و دانش و مدرسه دلشان پاک از نقش های حرص و آز و طمع شده است . گرگ های درون را

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید