تارانده اند ، پاک و پارسا و بی نقش گشته اند و آماده شده تا مهبط نور حقیقت قرار گیرند و این سر انجام سیر دل است که با پشت سر نهادن این مراحل و منازل ، به هم نهاد آرامش و روشنی رسیده و تجلی دهنده نور حقیقت و به نوعی خود خود آن نور واقعی و راستین حقیقت گشته است .
و بعد آشکارا در بیت بعد رومیان را نماد صوفیان و سالکان راستین قلمداد می کند .
رومیان آن صوفیان اند ای پدر بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
(همان،بیت:۳۴۸۹)
که ورای درس و مدرسه ی خشک و جزیی اندیش که به قیل و قال محدود و سر بسته ی خود مشغول و دل گرم است ، اهل صفا و صیقل و دل پاک شده از کینه ها و حرص و بخل و آز گشته است .
لیک ص یقل کرده اند آن سینه ها پاک از آز و حرص و بخل و کینه ها
(همان،بیت:۳۴۹۰)
صورت بی صورت بی حد و غیب ز آیینه ی دل دارد آن موسی به جیب
گر چه آن صورت نگنجد در فلک نه به عرش و کرسی و نی بر سمک
(همان،ابیات::۳۴۹۲ و ۳۴۹۳)
عالم غیب ، عالمی بی شکل است و البته نا محدود . بی صورت و بی حد بودن بدین معنی است که اسماء و صفات الهی کامل و جامع هستند . ضد این عالم و ضد این اسماء و صفات الهی ، عالم مادی است . زمین و آسمان ها و هر چه غیر خداست ، حال آن صورت بی صورت ، در ضد خود نمی گنجد ، بلکه در عالمی می گنجد مانند خود نا محدود و با ویژگی های یکسان . تنها عالم با این اوصاف دل انسان است . این توان و ویژگی را دارد که گنجایی آن صورت بی حد و صورت را داشته باشد . دل ضد محدودیت و پراکندگی است . همین طور عالم غیب هم ضد محدودیت و پراکندگی است . نه در فلک می گنجد و نه در عرش نه در کرسی نه بر آن ماهی که به عقیده ی قدما ، هستی بر روی آن قرار گرفته است . نتیجه این که دل که که نامحدود است و توان آن را دارد که مهبط نور حقیقت که آن نیز نامحدود است قرار گیرد . وقتی به این مرحله و مقام ارتقاء یافت ، این هم نهاد رسیدن به مقام روشنی و حقیقت است . مرگ و حیاتش رنگ الهی می گیرد . از رنگ ها و کثرت ها و پراکندگی ها به صافی و بی رنگی و وحدت رسیده است. هدف از آفرینش وجود پیدا کردن دل بود چرا که دل آیینه شاه است.
مرگ کاین جمله از او در وحشت اند می کنند این قوم بروی ریشخند
(همان،بیت:۳۵۰۱)
از اضداد وجود انسان که باعث وحشت و آشفتگی می شود ترس از مرگ است . اصولاً مرگ ضد حیات است . آن حیات ظاهری و محدود دنیوی . سالکی که به مقام یگانگی و بی رنگی رسیده ، صافی شده و محل تابش نور حقیقت گشته است ، یکی از مراحل و مواردی را که پشت سر نهاده است ترس از مرگ است . زیرا آن حیات ظاهری را کلاً فدای آن زیستن معنوی و حقیقی ، در عالم برتر نموده است .
۳-۱۷) متهم کردن غلامان و خواجه تاشان مر لقمان را…
در داستان متهم کردن غلامان ، لقمان را ، که او میوه های نورس را خورده است . در آشکار شدن باطن آدمیان :
یَوْمَ تُبْلِیُ السَّرائر کُلُّها بِاَنَ مِنْکُمْ کامِنٌ لا یَشْتَهی
چون سُقُوا ماءًحَمیماً قُطِعَتْ جُملهُ الاَستارِ مِمّا اَفْظَعَتْ
(همان،ابیات: ۳۶۰۵ و ۳۶۰۶)
گفتیم که انسان موجودی دوبعدی است . از خاک و خدا آفریده شده است . ودر دو سر طیف از خاک تا خدا در نوسان است و قدرت این انتخاب را دارد که هر کدام از این دو را انتخاب کند و پرورش دهد . یکی به هم نهاد خدا می انجامد ودیگری تا اهریمن واسفل السافلین سقوط می کند . دیگر این که کردار ما این ویژگی را دارند که در یک تغییر کیفی شکل گرفته و دارای جسم شوند . همان چیزی که ما با حیله های رنگارنگ سعی در پوشاندنش داریم .
نار ازآن آمد عذاب کافران که حجر را نار باشد امتحان
آن دل چون سنگ مارا چند چند نرم گفتیم ونمی پذرفت پند
ریش بد را داروی بد یافت رگ مر سرخر را سزد دندان سگ
الخبثیات للخبیثین ، حکمت است زشت را ، هم زشت جفت و بابت است
(همان،ابیات:۳۶۰۷-۳۶۱۰)
دوباره این گزاره ی آشکار را بیان می کند که حقیقت ، باطن وریشه ی هر چیزی به وسیله ی ضدش آشکار و شناخته می شود ارزش و باطن سنگ ها به وسیله آتش آشکار می شود . کم تر سنگی در برابر آتش تاب پایداری دارد و به همین خاطر دل های سنگ شده که هیچ چیز نرمشان نکرده است پادآفره شان آتش دوزخ است . آن ضد روزی باطنشان را آشکار خواهد کرد . درمان زخم بدخیم با ضدش است آن داروی تلخ و درد آور . سر نادان و بی درک برای ضدش دندان سگ سزاوار است . در ادامه هر کسی هم جنس خود را انتخاب می کند از حکمتی ناشی می شود تا در انتخاب خود به هم نهاد تکامل یا سقوط دست یابد .
پس تو هر جفتی که می خواهی برو محو وهم شکل وصفات دوست شو
نور خواهی ، مستعد نور شو دور خواهی ، خویش بین ودور شو
ور رهی خواهی ازاین سجن فرِب سر مکش از دوست واسجد و اقترِب
(همان،ابیات:۳۶۱۱-۳۶۱۳)
انسان این قدرت را دارد که راه خود را انتخاب کند . انسان موجودی در حرکت دایمی است وهر سه طیف را امتحان کند تا رسیدن به هم نهاد خود در حرکت است . بعد از آن هم حرکت ادامه دارد . اگر خواهان رسیدن به نور است هم نهاد تاریکی را می خواهد ، باید راه خود را بگزیند .
خواستن نور مستلزم این است که انسان با انتخاب برابر نهادی درون خود پاک وصافی کند . اگر خواهان دوری از حق وحقیقت است ، باید برابر نهاد غرور وخود بینی را انتخاب کند . خود بینی ضدخدا بینی است ومسیر مخالف را شکوفا می کند انسان را به آن مسیر راهی می کند . رنج های زندان مارا به کوشش برای رهایی وا می دارد .کوشش برابر نهاد آن زندان است و به آزادی ورهایی دست یافتن ، هم نهاد آن زندان ورنج هایش است . راه رهایی ازاین زندان انتخاب برابر نهاد وفرمانبری ورام دوست بودن است . اورا سجده کردن وبه او نزدیک شدن به هم نهادی می رسد که آرمان اوست وآن مثل دوست شدن ویا خود دوست داشتن است که دیگر اثری از نهاد باقی نمانده است .
آن جلود وآن عظام ریخته فارِسان گشته غبار انگیخته
حمله آرند ازعدم سوی وجود درقیامت،هم شکور وهم کنود
سر چه می پیچی ؟کنی نادیده ای در عدم ز اول نه سر پیچیده ای؟
در عدم افشرده بودی پای خویش که مرا کی بر کند از جای خویش
(همان،ابیات:۳۶۸۲-۳۶۸۵)
در این ابیات سیر تحول موجودات تا رستاخیر بیان می شود . موجودات بی جان در تحولی شگفت مانند سواران اسب بر انگیخته می شوند . از عدم به وجود آمده بر گشته دوباره سوی وجود حمله ور می شوند . تو چرا منکر این حقیقت می شوی؟ چرا خود را به ندیدن می زنی؟ در حالی روزگاری در عدم بودی وقدرت رویگردانی نداشتی . وقتی در عدم کسی قدرت داشت تورا در یک تحول کیفی به وجود آورد . وجودت را هم می تواند به عدم تبدیل کند . این تبدیل دیالکتیکی در حیطه قدرت خدا است و تو نباید انکار کنی .
آن عدم اورا هماره بنده است کارکن دیوا ! سلیمان زنده است
دیو می سازد حفانٍ کالجواب زهره نه تا دفع گوید یا جواب
خویش را بین : چون همی لرزی ز بیم؟ مر عدم را نیز لرزان دان مقیم
(همان،ابیات:۳۶۸۸-۳۶۹۰)
این حرکت دیا لکتیکی بین عدم و وجود بنده و فرمانبر حق تعالی است . جهت دار ویکتا گر است. وبه سوی هم نهاد خاص خویش که بر ایش مقدر شده است ، در حرکت است . تا شما خداوند را بشناسید وعبادتش کنید و عاشقانه به طرفش باز گردید ، پایه وسر چشمه ی تحرک دیا لکتیکی بین نیستی و هستی است .
هرچه جز عشق خدای احسن است گر شکر خواری است ، آن جان کندن است
(همان،بیت:۳۶۹۲)
در هستی انسان دور افتاده از اصل خویش عشقی است سوزان که همواره او را در تب و تاب بازگشت وصال آن عشق دیرین داشته است . از هبوط انسان به زمین به بعد ، این عشق انسان را در تقلا و کشمکش انداخته است . غم ها و رنج های فراق برای این عاشق دلسوخته است که در این کنش و واکنش دیالکتیک عشق را رقم زده است . در این بیت تصریح می کند که غیر از عشق سوزان به آن معشوق ازلی همه چیز شکنجه آور و کشنده است .
چیست جان کندن؟ سوی مرگ آمدن دست در آب حیاتی نازدن
(هما ن،بیت:۳۶۹۳)
برای عاشق ، عاشق راستین ، نیستی ومرگ واقعی این است که به عشق دیرین خود نرسد . ورنج های فراقش را پایانی متصور نباشد . آب حیاط آن عشق راستین است که در دیالکتیک، عشق را معنا می دهد وآشکار می سازد.
خلق رادو دیده در خاک وممات صد گمان دارند در آب حیات
(همان،بیت:۳۶۹۴)
مردم مرگ ونابودی را می بینند ویا مرگ را نیستی قلمداد می کنند . اما وصال و رسیدن به آن معشوق ازلی را پندار می دانند و از پیروزی در این دیالکتیک عشق تردید دارند.
در شب تاریک جوی آن روز را پیش کن آن عقل ظلمت سوز را
(همان ،بیت:۳۶۹۶)
ضد ترین ضد هر چیز در دل خودش است ، پرورانده می شود تادرموقع معین ومقدرش ظهور کند . خود آن موجود اولی را نفی کند ودر این دیالکتیک نفی در نفی موجود سومی بروز کند وهر دو موجود اولی را نفی نماید . روز حقیقت از دل همین شب تاریک دنیا می روید . پس تو عقل را راهنمایی خود قرار ده. آن تحولی که کار گزار و رهایی تو از قفس عالم باشد .
نار ، خصم آب و فرزندان اوست هم چنان که آب ، خصم جان اوست
(همان،بیت:۳۷۰۱)
در این دیالکتیک ، همان طور که آتش ضد آب است ، آب هم ضد آتش است . واز قرینه ی فرزندان ، بنی آدم درک می شود که اهریمن دشمنشان است . و آن ها هم باید ضد او باشند با پیروی نکردن

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید