است . این تضاد ها الزاماً متنافض نیستند ، گاه به آشتی یا به تناقص در کنار هم هستند . اما به طرف هدفی خاص در حرکت هستند . به عنوان مثال یک لحظه را هم میانه ی شب هم وسط روز بدانیم ، تناقضی است که خرد از پذیرفتنش سر باز می زند . یادست در لیوان آبی فرو ببریم وآن را آب جوش یا آب یخ قلمداد کنیم . اگر این متناقض نماها در عالم شعر، بالاخص که حاصل کشف وشهود هم باشد، به آشتی و اتحاد برسند خود مسئله ای دیگر است وشرح داده خواهد داده شد . اما یک زمان شب و ساعاتی دیگر روز این دور زمان متضاد هستند ودر کنار هم ، تضاد آنها پذیرفتنی است . یا دو لیوان با دو دمای متفاوت در کنار هم ، قابل قبول است.حال پدید آمدن یک پدیده ی سومی منجر می شودکه نه این ونه آن است با روش دیالکتیکی قابل بررسی است. اگر نور را روح انسانی نپنداریم وجدای از تحلیل نمادین ، خود همان عنصر در طبیعت قلمداد کنیم ویا به نوعی دیگر تحلیل نمادین از دل آن بیرون کشیم ، این پرسش مطرح است که در کنار این دنیای فرودین که همان طور که به نور و روشنی آراسته است ، گاه در تاریکی هم فرو می رود.ا ین نور باقی چگونه پهلویش است؟ در آن وجود دارد ،وجای می گیرد ؟ زیرا نور باقی دیگر خاموشی وتاریکی بردار نیست . نور باقی از جمله عناصر ضد دنیا است و در حیطه ی ضد این دنیا جای گیر می شود . بدین معنی که نور این دنیا متغیر است و نور باقی ضد آن .
همان طور که پیش تر گفتیم ، دنیای مادی دارای دو ویژگی ، دو گزینه و انتخاب با کار کرد های خاص ومتختص خودشان است و هرکدام از آن ویژگی و کارکردها ، در دوسر یک طیف قرار دارند.یک انتخاب ، کارکردش این است که به طرف نور می برد ، دیگری به طرف تاریکی سوق می دهد . با پرورش این راه ، انتخاب گر را به طرف تکامل می برد ، برعکس با گزینش و پروراندن راه مقابل به سمت تاریکی سقوط می می کند . رهبر یکی پیر و پیامبر است و دیگری ضدش ، اهریمن و شیطان .
تأکید می کنیم ، به این خاطر نور باقی را وجود حق تعالی گمان نکردیم و یا این که قرینه ی صارفه ی این پندار این است که ، قرار گرفتن نور باقی را اگر نماد حق تعالی بدانیم ، در کنار این دنیای پست محل تردید است . این با این اصل که خداوند همه ی هستی را خدایی و فرمانروایی می کند و تنها او فاعل ما یشاء است منافات ندارد . بعلاوه این که هرچند حق تعالی در موجودات تجلی می کند و مهم ترین موجود دنیای فرودین بیشتر محل تجلی خداوند و سازنده اش است ، امّا انعکاس و تجلی دادن می تواند متفاوت با در پهلوی چیزی قرار گرفتن باشد .
اگر از نظر آرایه های موجود در بیت هم ، تأمل کنیم ،دنیای درون و نور باقی به آرایه های تضاد آراسته اند.دنیای درون ویژکی اش ناپایداری است . پهلوی هم قرار گرفتن این دو ضد تنها با روش دیالکتیکی قابل بررسی و به نتیجه رسیدن است . انسان موجودی دو بعدی است: خاک و خدا. منظور از خدا روح الهی است. این دو متضاد، لازمه ی به وجود آمدن انسان بود. انسانی که نه فرشته است نه حیوان. اما هم از این برتر می تواند برود هم از آن پست تر.
دنیای فرودین ویژگی هایی دارد که هم ان را از عوالم دیگر متمایز می سازد و هم عامل برتری اش نسبت به ان دنیاهاست . مثلاً این ویژگی و توان را دارد که با فعل و انفعالات درونی و برخورد تضادها ،به هم نهاد تکامل و رستگاری منجر می شود . شیر و خون چنان ضد هم اند که با کم ترین تداخل هم را تباه می کنند . امّا اگر در مسیر درست خود راهبری و هدایت شوند به این هم نهاد منتهی می شوند که کودک در حالت طبیعی خود از پان شیر تغذیه می شود و بهره مند می گردد . پس شیر و خون به صورت دو عنصر متضاد و در کنار هم هستند . با انتخاب درست مسیر باید به هم نهاد صحیح و مقدر خود منتهی شوند. با آگاهی به این که فضیلت ها و رذیلت ها در این دنیای دون از انتخاب های ما هستند و ما قدرت انتخاب داریم و باید خود را چنان خویشتن بانی کنیم که این عناصر به هم نیالایند . هم چنان که در بیت بعد به این مسئله تصریح می کند . که ما برای طولانی نشدن مبحث از آن صرف نظر می کنیم .
یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس شد فراق صدر جنت ، طوق نفس
هم چو دیو ، از وی فرشته می گریخت بهر نانی ، چند آب چشم ریخت
(همان،ابیات:۱۵ و۱۶)
دوباره تأکید می شود ، انسان ساخته شده از دو بعد متضاد بود . قدرت انتخاب مسیر داشت. می توانست هر کدام از ابعاد متضاد خویش را گزینش کند و بپروراند . این جا بود که آدم مطابق بعد حیوانی خویش به انتخاب سر نوشت ساز خود اقدام نمود . هرچند بعد حیوانی را انسان نباید انتخاب کندتا در یک سیر دیالکتیکی به شناخت و بازگشت به معشوق نائل شود. این انتخاب بعد حیوانی پیامد های بزرگی برای آدم به همراه داشت . به این رنج ها وآب چشم ریختن ها در بیت ۱۶تصریح شده است .
چون زتنهایی تو نومیدی شوی زیر سایه ی یار، خورشیدی شوی
رو بجو یار خدایی را تو زود چون چنان کردی،خدا یار تو بود
(همان،ابیات:۲۲و۲۳)
از در خشان ترین ایده های مطرح در مثنوی ، انتخاب ودستگیری از پیر است که راهبرنده ی سالک به سیر تکامل است . و جای جای مثنوی اهمیت راهبردی گزیدن پیر در طریقت سلوک تصریح شده است . نهاد ، برابرنهاد وهم نهاد غیر از کنش و واکنش های درونی اجسام وپدیده ها در مسایل فلسفی وعامل تکوین وتحول آن ها ، در مسائل بیرونی و اجتماعی نیز همان کارکرد ها را دارند . نفس پیر عامل و برابرنهاد مهم واساسی سالک در طریقت عرفانی به سمت تکوین وتکامل معنوی است . این تکامل و بازگشت به منشاء واصل خود آن چنان مهم و اساسی است که هدف آفرینش هستی بوده است . عامل دستیابی انسان به همه چیز است . همه ی ضدها و دشمنان را ابزار و عامل تکامل سالک می کند. آن وجود محدود ، ناتوان و فانی ، بادستگیری وعنایت پیر، که حالا نمادی از آن حقیقت بزرگ است ، خورشیدی در خشان شده است . تا با یکی شدن بااصل نور به هم نهاد و سعادت و رهایی دست یابد .
عقل باعقل دگر دوتا شود نورافزون گشت و ره پیدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود ظلمت افزون گشت ، ره پنهان شود
(همان،ابیات:۲۶و ۲۷)
ذکر این نکته را تصریح می کنم که در هم داد دیالکتیکی مولا نا برای نهاد انتخاب برابر نهاد به مثابه رسیدن اتحاد باهم نهاد مورد نظر و مورد انتظار است. انتخاب برابر نهاد عقل برای انسان(سالک) فراز آمدن راه پر نور و آشکار است و موجود به جهش کیفی به طرف تکامل می رسد و گزیدن برابر نهاد نفس برای نهاد به مثابه آن راه تاریک وهم نهاد گم راهی و سقوط است .
کم زخاکی؟ چون که خاکی یار رفت از بهاری صد هزار انوار یافت
(همان،بیت:۳۳)
خاک نماد انسان و نهادی است که گرفتار خزان است خزان برابر نهاد خاک است ونماد تحمل ریاضت ها ورنج هایی خود خواسته است با مدد از انفاس پیر که خود برابر نهاد و وجود خزان زده ی سالک است و تحمیل ریاضت ها برای جلا و صیقل دادن وجود زنگ گرفته ی سالک به فرمان همین پیر است .که با پشت سر گذاشتن و تحمل دوران خزانی ، سر انجام هم نهاد بهار سراسر وجود سالک را فرا می گیرد این ریاضت ها با برخورد با وجود سالک ، او را به مرحله ی جهش کیفی می رسانند . تا آن وجود زنگ گرفته و اینک صیقل وجلا یافته بتواند مهبط نور قرار گیرد وبه فصل بهار پر از گل نور در آید .
آن درختی کو شود با یار جفت از هوای خوش ز سر تا پا شکفت
(همان،بیت:۳۴)
درون درخت فعل و انفعالاتی در جریان است . آن نهالی که با سرمای دی در ستیزه و دست به گریبان است . ودر حال تحمل ریاضت ها ورنج های زمستان است . همین رنج ها وجود اورا صیقل می دهند و به جهش کیفی می رسانند . تا سراپای وجودش پر شکوفه گردد . این هم نهاد مقدر آن نهاد زمستان است .
چون که زاغان خیمه بر بهمن زدند بلبلان پنهان شدند و تن زدند
(همان،بیت:۴۰)
پنهان شدن بلبلان باغ و بوستان عرفان و معنویت ، وقتی برابر نهادشان که فرا رسیدن زمستان سرد و تیره دی هواهای نفسانی است هم چنین عالم کثرات که آلوده به گناهان و لغزش ها و رذیلت ها است ، پدیدار گشت .ریاضتی که بر خود هموار می کنند پنهان شدن و خاموشی گزیدن است . این چاره ای است تا فرا رسیدن بهار خرسندی وخوشایندی . تا این وجود های زمستان گرفته به هم نهاد سعادت و شادمانی دست یابند.
حس خفاشست ، سوی مغرب دوان حس در پاشت ، سوی مشرق روان
(همان،بیت:۴۷)
خفاش ، پرنده ای است که از نور گریزان و متمایل به تاریکی است . وقتی حواس ظاهری که خفاش نماد آنها راهبر انسان شده باشند البته راه به غارهای تاریک خواهند برد . وقتی حس روحانی راهنمای انسان باشد راه نماینده به جانب سر چشمه ی خورشید است . البته بین حس روحانی با حواس باطنی تفاوت هست ابن سینا در آثارش از جمله دانش نامه علایی تفاوت حواس را بر شمرده است . خلاصه این که دوباره تأکید می شود ، انتخاب راهنما وپیر اصلی بزرگ در طریقت سلوک است. حاصل آن که در حواس جسمانی جز بدن نمی بینند و به جز شغل بدن نمی پردازند وکار حواس روحانی ، مشاهده ی خورشید حقیقت است و جویای نور اویند . (اکبر آبادی،دفتر دوم،ص: ۸)
راه حس ، راه خران است ای سوار ای خران را تو مزاحم شرم دار
(مولوی ،۱۳۷۸ ،دفتردوم ، بیت:۴۸)
این دلیل و برابر نهاد ، انتخاب وگزینه ی آنانی است که مسیر و مرحله ی حیوانیست وجود خود را می پرورانند . آن ها قدر ت این انتخاب را دارند که راهی را انتخاب کنند که هم نهاد و حیوانیت و سقوط سرانجام آن است . پس حق این است که انسان شرم کند و حواس حیوانی را برای حیوانات واگذارد و صفات و حواس انسانی را برای خود برگزیند وراه تکامل خود را به طرف انسانیت و مردمی هموار سازد .
گاه خورشید و ، گهی دریا شوی گاه کوه قاف و ، گه عنقا شوی
(همان،بیت:۵۴)
خورشید و

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید