از یاد نبریم که باز در این جا بر اساس برخی تفاسیر نماد روح الهی وشاه نماد خداوند وپیرزن نماد دنیاست.
من کریمم ، نان نمایم بنده را تا بگریاند طمع آن بنده را
بینی طفلی بمالد مادری تا شود بیدار ، راجوید خّوَری
کو گر سنر خفته باشد بی خبر وان دو پستان می خلد از بهر در
کُنْتُ کَنْزا ًرحْمهً مَخْفَیهً فَا بْتَعثْتُ اُمّهً مَهْد یَّهً
(همان،ابیات:۳۶۳-۳۶۶)
رابطه دیالکتیکی بین بنده و حق تعالی مورد بحث است . یکی از صفات حق تعالی ، کریمی ، است . برابر نهاد این صفت طمع کاری انسان است . این رذیلت وجود انسان برابر نهاد آن صفت خداوند قرار می گیرد تا در یک سیر دیالکتیکی جوینده ، هم جنس خود را بیابد و به راه مقدر خود سیر کند . همان طور که کودکی که بی صدا خوابیده است . گرسنگی آن کودک را برابر نهادی پیدا می شود و آن خلیدن و سوزش سینه ی مادر به خاطر جمع شدن شیر درآن است . در این سپهر دیالکتیکی هر نهادی در حرکت دایمی به طرف برابر نهاد خود است و در حرکتی شگفت انگیزتر هر برابر نهادی هم جنب و جوشید ایمی به طرف نهاد خود است . این حرکت دیالکتیکی موجود در هستی لحظه ای را برای رسیدن به هم نهاد مقدر خویش نمی آساید . وحرکت همیشگی خود را به عنوان سیر تکوینی هستی بیان کردیم . که این سیر از لحظه ای آغاز گردید که خداوند از جنس خود و غیر خود موجودی را آفرید سپس او را تبعید کرد و از خود دور ساخت . آن موجود تنها و بی کس در درد هجران سوخت و در سیه روزی و دست و پا زدنی دایمی گرفتار آمد . تا در دیالکتیکی عاشقانه راهی به سوی اصل خویش باز یابد و برگردد . هم کشش ایجاد کرد هم کوشش را در ذات ها نهاد . معشوق بود عشق راهم در نهاد عاشق نهاد . وصل بود فراق را آفرید تا درد فراق عاشق را به تقلا برای وصال به جنب و جوش وا دارد . این همه بدبختی حاصل این که حضرتش خود را چونان گنجی می دانست که دوست داشت کشف شود . به خاطر همین دوست داشتنش بود که این فتنه و آشوب را برپا ساخت .
چون بگریانم ، بجوشد رحمتم آن خروشنده بنوشد نعمتم
گر نخواهم داد ، خود ننمایَمَش چونْش کردم بسته دل ، بگشایمش
رحمتم موقوف آن خوش گریه هاست چون گریست ، از بحر رحمت ، موج خواست
(همان،ابیات:۳۷۵-۳۷۷)
۴-۴) حکایت حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه به جهت غریمان:
دیالکتیکی که در حکایت شیخ احمد خضرویه به این ترتیب مطرح شده ، بسیار آشکار است . وام گرفتن شیخ از دیگران برای دادن به تهی دستان و تنگ دستان خود دارای یک روند دیالکتیکی است . بدین ترتیب او از توان گران می گیرد و به ناداران می دهد . او مشکل تهی دستان را رفع می کند و از هرجا که باشد خداوند مشکل او را رفع می کند . این چنین وامی گرفته ، وامی پرداخت می شود . مشکلی وجود دارد ، مشکلی رفع می شود دوباره مشکلی رفع می شود . هر چیزی با برابر نهادش پوشانده می شود تا این کشاکش به هم نهاد آسودگی و راحتی باز گردد . برای ایضاح بیشتر نمونه تاریخی می آورد : “حضرت ابراهیم (ع) پشته ای ریگ برای خانواده اش می برد ، برای اثبات صدق و برای نشان دادن معجزه اش ، حق تعالی ریگ ها را به آرد تبدیل ساخت . “(ثعلبی ، به نقل از شرح کفافی،ج،۲ص،۴۱۹به نقل از زمانی،۱۳۹۱ج،۲ص،۱۳۲)با ارایه ی ، این نمونه ی تاریخی ، از میان بی شمار نمونه های دیگر پایه ی استدلال محکم تر و باور پذیرتر می شود . رسم آوردن آیه و روایت برای اثبات سخن از رسوم پذیرفته شده ی علمای مسلمان است . مولانا که خود قبل از گرایش به عرفان از دریچه ی پیری شگفت انگیز چون شمس در فقه وحدیث و کلام اسلامی دانشمندی زبر دست و تمام بوده است . و در جا جای زندگی خود به این ویژگی شخصیتی خود به منصه ظهور رسد . اینجا نتیجه جالب این دیالکتیک دست یابی به هم نهاد، امیری و امیری کردن بر مرگ است .
در شب مهتاب ، مه را در سماک ازسگان و عو عو ایشان چه باک
(مولوی،۱۳۷۸،دفتر دوم بیت:۴۱۸)
کارکه خود می گزارد هر کسی آب نگذارد صفا به هر خسمی
(همان ، بیت:۴۲۰)
مصطفی مه می شکافد نیمه شب ژاژمی خاید ز کینه بو لهب
آن مسیحا مرده زنده می کند وان جهود از خشم سبلت می کند
(همان ، ابیات:۴۲۲و۴۲۳)
فارغ از ارتباط معنای مثنوی با قرآن ، که آن را قرآن پارسی دانسته اند ؛ از نظر ظاهری و از جمله حکایت پردازی و بهره گرفتن از آیات و روایات ، نحوه داستان پردازی و نتیجه گرفتن و بهره یابی از نتیجه ی روایات و ماجراها ، ارتباطات تنگاتنگی با قرآن دارد . گفتیم دیالکتیک بیان شده در قرآن سمت و سوی خدایی دارد ، وحدت گراست . به نتیجه و هم نهاد منتهی می شود که خداوند اراده کرده است . سیر خود به خودی قضایا مفهوم ندارد . اراده ی حق تعالی است که دیالکتیک را عامل و بینش مهم آشکار کردن حقیقت کرده است . ماه شب چهارده ، زیبایی خاصی دارد . عوعو سگان در چنان شب های مهتابی نمی تواند برابر نهاد زیبایی ماه قرار گیرد و آسیب رساندن سگ به آن ماه آسمان بی مفهوم و نامقدر است . بیهوده گویی ابو لهب ، آسیب و برابر نهاد حضرت مصطفی (ص) قرار می گیرد . خشم نا باور و پوشاننده ی حق وحقیقت اثری بی معجزه ی بزرگ حضرت عیسی (ع) ندارد . خشم و بدخواهی اش آسیب و برابر نهادی برای معجزه پیامبر خداست نیست . این دیالکتیک شکل مقدر نیست و شکل نمی گیرد .
ما که کورانه عصا ها می زنیم لا جرم قندیل ها را بشکنیم
(همان ، بیت:۴۳۶)
عصا برای نا بینا ، وسیله ای است که راه را نشان می دهد و نابینا را به جایی می برد . هر چند وسیله ای کامل نیست و جای بینایی را نمی گیرد . این عصا در دفتر اول نماد قیاس های منطقی پنداشته شده اند .
این عصا چه بود قیاسات و دلیل آن عصا که دادشان بینا جلیل
(مولوی ،۱۳۷۸ ، دفتر اول ، بیت : ۲۱۴۰)
«قیاس،قولی باشد مشتمل بر زیادت از یک قول جازم، چنانم که از وضع آن قول ها بالذات قولی دیگر جازم معین برسبیل اضطرار لازم آید. »(خواجه نصیر توسی،۱۳۷۵،ص:۱۸۶)
این جا بحث در این است که این استدلال های منطقی و عقل پسند مانند عصایی هستند که می توانند به عنوان یک منبع مهم معرفت بشری در شناخت هستی قلمداد شوند و مانند نوری باشند که تاریکی را بر ما روشن می کنند و ما را در شناخت هستی یاری دهند . در این جا مشکلی رخ می نماید . این امر که اگرانسان به دست خود به یک منبع معرفت دست یابد و خود را مستقل از وحی و راه انبیاء بداند ، در ورطه ی غرور و سر مستی خواهد افتاد . از این رو است که چند بیت پیش تر بیان می کند :
پای استدلالیون چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
(مولوی(۱۳۷۸) ، دفتر اول ، بیت : ۲۱۳۲)
۴-۵) حکایت زنده شدن استخوان ها به دعای عیسی (ع)
یکی از مشکلات علم از هر نوعش که باشد ، گرفتار کردن انسان به غرور است . قضایا و استدلال هایی منطقی با استقراها و صغرا ها و کبرا ها از چند گزاره منطقی و آزمایش نشده با انواع معرفت های تجربی یا فلسفی اثبات می شوند ، آن گاه به قانون تبدیل می شوند . مانند اینکه آب در صد درجه می جوشد . آن گاه که برای این گزاره ی اثبات شده دلیل نقض پیدا نشود ، به قانون تبدیل شده و بشر، سخت می تواند خود را از دام غرور این موفقیت برهاند .
چون عصایش آلت جنگ و نفیر آن عصا را خرد بشکن ای ضریر
(همان،بیت:۲۱۴۱)
مستی ای دارد ز گفت خود ، و لیک از بر وی تا به می است نیک
(همان، بیت: ۴۸۹)
عصا ، آن علم بشر است که به محض به دست آمدنش آلت طغیان و گردن کشی شده و ادعا می کند برای سعادت بشر کافی است و نیازی به راهبری پیامبران ندارد . علم می خواهد خود را در جایگاه خداوند بشناسد در حالی عصایی بیش نیست ، همان عصا سزاوار شکستن و تر ک کردن است . عصا که قرار بود راه برنده ی نابینایان به مقصد باشد ، باعث می شود ، قندیل هایی را هم بر سر راه وجود دارد ، بشکند . چراغ ها همان انیاء و اولیاء و ائمه اند که قرا بود در این سپر دیالکتیک به هم نهاد راهبری به حقیقت رهنمون شوند . اما در سیر دیالکتیکی دیگری با شکستن این چراغ ها ، آن عصای جزئی و نا تمام به هم نهاد سقوط و تباهی راهبر شد .
ما چو کران نا شنیده یک خطاب هرزه گویان از قیاس خود جواب
(همان،بیت:۴۳۷)
به داستان به عیادت رفتن کر از همسایه بیمار خود باز می گردد که قرار بود به کمک برابر نهاد و گفت و شنید از بیمار به نتیجه و هم نهاد عیادت و احوال پرسی از بیمار و گزاردن حق همسایگی منجر شود و اما چنان که دیدیم ، سیر قضایا به صورتی پیش رفت که هم نهاد آن رسیدن به نتیجه عکس بود . همسایه هر گمانی سو به مرد کر داشت ، دو چندان شد . قیاس های مرد کر که برگرفته از علم بشری خود بود ، چه غلط بود او در چه پندار باطلی غوطه ور بود .
شیخ فرمود : آن همه گفتار و قال من بحل کردم ، شما را ، آن حلال
سر این آن بود کر حق خواستم لا جرم بنمود راه را ستم
(همان : ابیات ۴۴۲ ، ۴۴۱)
پایان داستان چنین روایت می شود که وقتی از آن خدای رحمان چیزی طلب می کند ، او می بخشاید و آن دستگیری و بخشایش به هم نهاد آرامش و حقیقت بینی می رسد . یعنی آن بخشایش چنان مهم است که یکباره بر مشکلات انسان نقطه پایان می گذارد . البته مشکلات برای ما بزرگ اند و برای خالق هستی هیچ .
شیخ گفت این بد گمانان را نگر نیست حق را چارصد دینار زر؟
(همان ، بیت : ۳۹۳)
تو مکانی ، اصل تو در لا مکان این دکان بر بند و ، بگشا آن دکان
شش جهت مگریز ، زیرا در جهاد ششدره است ، و ششدره مات است ،

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید