دانلود پایان نامه

. تو خليفه منى براى امتم. تو در دنيا و آخرت برادر منى. هنگامى كه رسول خدا(ص) وارد تبوك شد. و صفات پيامبرى آن بزرگوار براى پادشاه روم ثابت گرديد ايمان و اسلام را به قوم خود عرضه كرد، ولى روميان نپذيرفتند. اما پادشاه روم در باطن به پيامبر اسلام(ص) ايمان آورد، ولى براى حفظ مقام سلطنت خود علنا اظهار ايمان نكرد. چون پيامبر خدا(ص) براى جنگ با لشكر روم مأموريت نداشت لذا بجانب مدينه مراجعت نمود.
عبدالله بن خيثمه از كسانى بود كه از رفتن به تبوك تخلف كرد تا وقتى كه ده روز از رفتن رسول خدا(ص) گذشت، در آن روز كه روز گرمى بود به خانه نزد دو تن از زنانش كه هر يك سايبان خانه خود را مرتب ساخته و بوسيله آب آن را خنك كرده و خوراكى براى وى آماده ساخته بودند رفته و چون آن منظره را ديد گفت: سبحان الله پيغمبر خدايى كه گناه گذشته‏ و آينده‏اش را خدا آمرزيد در سوز گرماى بيابان اسلحه جنگ بدوش كشيده ولى ابو خيثمة در زير سايبان خنك و خوراك آماده در كنار زنان زيبا بسر برد؟ اين انصاف نيست! سپس رو به زنان خود كرده گفت: سوگند بخدا با هيچيك از شما سخن نميگويم و زير سايبان نميآيم تا خود را به پيغمبر(ص) برسانم، اين سخن را گفت و بر شتر خويش سوار شده بسرعت راه تبوك را پيش گرفت، و هر چه زنانش با او سخن گفتند پاسخشان را نداد و بسرعت آمده تا نزديك تبوك رسيد، مردم كه از دور وى را مشاهده كردند گفتند: سوارى از راه ميرسد، مردم گفتند: يا رسول اللَّه(ص) ابا خيثمة است، وى از شتر پياده شد و به نزد رسول خدا(ص) رفته سلام كرد، حضرت به او فرمود: واى بر تو اى أبا خيثمة! ابو خيثمة جريان خود را براى آن حضرت نقل كرد، آنگاه رسول خدا(ص) درباره‏اش دعاى خير فرمود.
آيه 117 سوره توبه، درباره او نازل شده است كه در آغاز انحرافى در دلش پيدا شد، و از رفتن با رسول خدا(ص) تخلف كرد و سپس خدا پابرجايش ساخت. اما آيه 118 درباره كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن امية نازل شد كه آنان از رفتن به تبوك خوددارى كردند اما نه از روى نفاق بلكه از روى تنبلى، و سپس پشيمان گشتند. و چون رسول خدا به مدينه باز گشت به نزد آن حضرت آمده عذر خواهى كردند ولى رسول خدا(ص) پاسخشان را نداد و به مسلمانان نيز دستور داد با آنها سخن نگويند، مردم نيز حتى كودكان خردسال به پيروى از دستور رسول خدا(ص) از آنها كناره گرفتند، زنانشان نزد رسول خدا(ص) آمده گفتند: ما نيز از آنها كناره‏گيرى كنيم؟ حضرت فرمود: نه، ولى مواظب باشيد آنها با شما نزديكى نكنند.
اين جريان سبب شد كه شهر مدينه بر آن سه نفر تنگ شود و از اينرو از شهر بيرون رفته به كوهها پناه بردند، و خانواده‏هاى آنها غذا برايشان ميبردند ولى با آنها سخن نمى‏گفتند، چند روزى بر اين منوال گذشت و آن سه نفر پهلوى يكديگر بسر ميبردند تا اينكه يكى از آنها گفت: مردم كه از ما بريده‏اند و كسى با ما سخن نميگويد خوبست ما هم از يكديگر جدا شويم و بدنبال اين سخن آن سه نفر نيز از هم جدا شده هر يك بسويى رفت و پنجاه روز تمام به اين حال بسر بردند و بدرگاه خداى تعالى زارى و تضرع و توبه كردند تا اينكه خداوند توبه‏شان را پذيرفت و اين آيه در شأنشان نازل شد.6
اينها شأن نزول دو آيه قبل از آيه صادقين است و پس از اين دو آيه اين آيه شريفه نازل شده است.
ارتباط آيه صادقين با آيات قبل
آيه 117 سوره توبه، گذشت خدا از رسول خدا(ص) و مهاجرين و انصار را بيان نموده و آيه 118 سوره توبه، گذشت از سه تن متخلف از جنگ را بيان داشته است، با اين تفاوت كه در آيه اول، گذشت از رسول خدا(ص) و بعضى ديگر، گذشت از معصيت نبوده، چون اهل معصيت نبودند، و در آيه دوم، گذشت، گذشت از معصيت بوده است.
اين دو آيه از نظر غرض و مدلول مختلفند، اما از سياق آنها برمى‏آيد كه غرض واحدي دارند، و كلام واحدى به حساب مي آيند زيرا در صدر آيه دوم كلمه «على» عطف شده بر «على» كه در آيه اول آمده، بنابراين جمله «وَ عَلَى الثَّلاثَةِ» را بر «لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ» عطف مى‏كند، گرچه اين دو معناي متفاوتي دارند ولي با عطف بر هم غرض واحدي را افاده مي كنند. و شايد غرض اصلى بيان گذشت خدا از آن سه تن متخلف بوده، و گذشت از مهاجر و انصار و حتى گذشت از رسول خدا(ص) صرفا به منظور دلخوشى همان سه نفر ذكر شده، تا از آميزش و خلط با مردم خجالت نكشند و احساس نكنند كه فرقى ميان آنان و ساير مردم نيست، و ايشان و همه مردم در يك جهت شركت دارند، و آن جهت اين است كه خدا به رحمت خود از همه آنان در گذشته و در اين معنا ايشان كمتر از سايرين و سايرين، بالاتر از ايشان نيستند.
دليل تكرار كلمه توبه، در اين دو آيه بر سبيل اجمال و تفصيل است، و ابتدا خداوند گذشت از همه را به طور اجمال ذكر نموده، سپس به طور تفصيل به اوضاع هر كدام از دو گروه جداگانه اشاره نموده، و در اين اشاره، گذشت خود را از خصوص آن سه نفر بيان داشته است. و اگر هر يك از اين دو آيه غرض جداگانه و مستقلى مى‏داشتند و يك غرض جامعى در مجموع آن دو وجود نداشت، در اين تكرار هيچ نكته و فائده‏اى تصور نمى‏شد.
همچنين مدح موجود در آيه براي رسول خدا(ص) و كساني كه پيروي از او نموده اند به عنوان شاهد دوم بر مطلب فوق است، زيرا رسول خدا(ص) در اين داستان گناه و انحرافى نداشته، و حتى نيت انحراف هم نكرده اند، و اگر خود آن حضرت(ص) منحرف مى‏شد و يا خيال انحراف را مى‏كرد كه ديگر معنى نداشت مقتدا و امام آنها باشد، و پيروانش مدح و ستايش شوند.
و اما بازگشت خدا به آن سه نفر، متفاوت است زيرا
آنان ديدند كه ديگران با آنها مراوده نداشته و حتي زنان آنها، تركشان نموده اند دريافتند كه جز خداوند و توبه به درگاه او پناهگاهى ندارند، و آنگاه خداوند نيز با رحمت خود به آنها بازگشت فرمود، تا توبه كنند و او قبول فرمايد و به آنها ترحم نموده، براى توبه كردن توفيقشان دهد. خداوند توبه آنها را پذيرفت و بر آنها رحمت كرد تا بر توبه خود ثابت قدم بمانند، يا به اين جهت كه باز هم اگر از آنها گناهى سر زد در آينده، توبه كنند، زيرا مى‏دانند كه خداوند توبه كسى را كه توبه كند، بسيار پذيرنده است، آنگاه به آنها امر مي كند كه «كونوا مع الصادقين» با كسانى باشيد كه در دين خدا از نظر نيّت و گفتار و كردار راستى و صداقت، دارند. 7
گفتار دوم: مفردات
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ».
«يا» از أدات نداء است، «أَيُّهَا» مناداى نكره مقصوده مبني بر ضم محلا منصوب و هاء براي تنبيه و جمله محلي از اعراب ندارد، «الَّذِينَ» اسم موصول بدل و يا عطف بيان است. «آمَنُوا» ماضي و همراه با فاعل آن و جمله صله «اتَّقُوا اللَّهَ» أمر و فاعل و مفعول، «وَ كُونُوا» كان و اسم كان و جمله معطوفه «مَعَ» ظرف مكان و متعلق به خبر محذوف است، «الصَّادِقِينَ» مضاف إليه مجرور به ياء است زيرا جمع مذكر سالم است. 8
در آيه مورد بحث مفردات و كلمات آن روشن و واضح بوده و نيازي به تبيين ندارند، آنچه نياز به تبيين دارد تعبير صادقين و صدق است كه استدلال آيه شريفه به آن وابسته است.

الف) معناي لغوي صدق
ابن فارس مي نويسد: صدق دلالت بر قوت در شيء و استحكام در آن دارد و كذب و دروغ چون استحكام ندارد باطل است و صدق را از محكمي و استحكام گرفته اند.9 فراهيدي در معناي صدق مي نويسد: صدق نقيض كذب است.10 و نيز جوهري در صحاح نيز به همين تعابير تصريح دارد11.
ب) استعمال قرآني صدق
راغب اصفهاني در كتاب مفردات خود براي صدق و مخالف آن يعني كذب در قرآن دو دسته استعمال ذكر نموده است؛ دسته اول: اصل وضعشان در قول و گفتار است و از ميان انواع اقوال اصل وضعشان در خبر است و شاهد بر اين مدعا را آيات ذيل برشمرده اند:
الف) آيه شريفه: «وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِيلًا»12 وكيست كه ازخداوند در گفتار و وعده هايش صادقتر است؟
ب) آيه شريفه: «وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِيثاً»13 چه كسي در گفتار از خداوند راستگوتر است؟
ج) آيه شريفه: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ»14 در اين كتاب آسمانى از اسماعيل ياد كن، كه او در وعده‏هايش صادق بود.
لكن گاهي اين دو لفظ بالعرض در غير قول اخباري استعمال مي شوند، مانند: استفهام، أمر و دعاء.
دسته دوم: صدق را مطابقت ضمير و اعتقاد با مخبر عنه مي داند و در صورت تخلف اين دو از هم آنرا صدق تام نمي دانند و در صورت عدم مطابقت با ضمير كذب مي نامند مانند اسلام آوردن منافقين.
براي اين دسته از استعمالات صدق مواردي در قرآن ذكر شده است:
الف) جايي كه در أفعال و جوارح انسان استعمال شود، مانند: «لِيَسْئَلَ الصّادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ»15 خدا راستگويان را از صدقشان در ايمان و عمل صالح سؤال كند، يعني از آن كسي كه با لسان صادق از صدق فعلش سؤال كرد تا ثابت نمايد كه اعتراف به حقيقت جاي عمل و فعل را نمي گيرد، و نيز قول خداوند كه فرمود: «لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ»16 خداوند آنچه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داد راست گفت‏، اين آيه صدق به فعل كه همان تحقق خارجي است، و در اينجا رؤيا است، عنوان نموده است. و نيز اين آيه شريفه: «وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ»17 كسى كه سخن راست بياورد و كسى كه آن را تصديق كند.
ب) هرگونه فعلي كه داراي فضل ظاهري و يا باطني باشد به صدق از آن تعبير شده است، و به آن فعل وصف صدق را اطلاق مي نمايند. مانند قول خداوند متعال: «فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»18 در جايگاه صدق نزد خداوند مالك مقتدر، و نيز فرمودند: «أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ»19 براى آنها، سابقه نيك نزد پروردگارشان است، و نيز اين آيه شريفه: «أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ»20 مرا در هر كار، با صداقت وارد كن، و با صداقت خارج ساز، «وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ»21 و براى من در ميان امّتهاى آينده، زبان صدق قرار ده‏.22
برخي از محققين در تبيين اين عنوان در استعمالات قرآني معتقدند كه أصل در معناي صدق در قرآن تماميّت و صحّت از خلاف است، و اينكه آن امر بر حق باشد. و لكن اين معنى به اختلاف موارد مختلف مي شود:
الف) صدق در اعتقاد، اينكه اعتقاد فرد مطابق با حق باشد و با واقع مطابقت داشته باشد. مانند آيه شريفه: «أَمْ لَهُمْ شُرَكاءُ فَلْيَأْتُوا بِشُرَكائِهِمْ إِنْ كانُوا صادِقِينَ»23 يا اينكه معبودانى دارند كه آنها را شريك خدا قرار داده‏اند؟ اگر راست مى‏گويند معبودان خود را بياورند.
ب) صدق در إظهار اعتقاد؛ اينكه اظهارات فرد مطابق اعتقادات او باشد و نه به صورت نفاق. مانند آيه شريفه: «إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلّهِ مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ‌ صادِقِينَ»24 گمان مى‏كنيد كه فقط شما دوستان خدائيد نه ساير مردم، پس آرزوى مرگ كنيد اگر راست مى‏گوييد.
ج) صدق در احساس، اينكه احساس او صحيح و تام باشد مانند آ
يه شريفه: «فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»25 فرمود: اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد.
د) صدق در عمل اينكه عمل او از جميع جهات و شرائط تام وصحيح باشد. مانند اين آيه شريفه: «وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ»26 بر ما تصدّق و بخشش نما، كه خداوند بخشندگان را پاداش مى‏دهد.
ه) صدق در مطلق أمور اينكه فرد در اعتقاد، قول و عمل او صادق باشد. مانند اين آيه شريفه: «وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ»27 مرا در هر كار، با صداقت وارد كن، و با صداقت خارج ساز. 28
نتيجه اينكه اما آنچه كه در حقيقت مطلوب بوده و صحيح است قسم أخير مي باشد، به اينكه إنسان در جايگاه صدق قرار گرفته و متصف به صدق گردد در قول و عمل، و اعتقاد در ظاهر و باطن، و اين مطلب همان چيزي است كه خداوند متعال در آيه شريفه صادقين


دیدگاهتان را بنویسید