ی زندگی
در این قسمت آن دسته از نظریه‌های برنامه درسی که با آموزش مهارتهای زندگی تناسب بیشتری دارند توضیح داده می‌شوند. لازم به ذکر است که به دلیل چندبعدی بودن مهارتهای زندگی و ارتباط آن با مسائل فردی و اجتماعی صرفاً یک نظریه نمی‌تواند بطور کامل با آن در ارتباط باشد و برنامه‌های آن را توصیف یا تجویز نماید، در اینجا با کثرت نظریه‌ها مواجه هستیم. با این حال آن نوع تئوری‌هایی ارائه می‌شوند که بیشترین ارتباط را با موضوع دارند. ضمن اینکه از میان انواع طبقه‌بندی‌ها و دیدگاههای برنامه درسی، طبقه‌بندی‌های مک نیل۶۴ (۱۹۹۶) و جان میلر (۱۳۷۹) که قرابت بیشتری هم با هم دارند مورد استفاده قرار گرفته است. طبقه‌بندی مک نیل شامل نظریه‌های انسان‌گرایی، بازسازی‌گرایی (و سازگاری اجتماعی)، موضوعی، و تکنولوژی می‌باشد. طبقه‌بندی میلر نیز هفت نظریه یا دیدگاه یعنی دیدگاههای رفتاری، موضوعی و دیسیپلینی، اجتماعی، رشدگرا، فرایند شناختی، انسانگرایانه و ماوراء فردی را دربر می‌گیرد. از نظریه‌های گوناگون برنامه درسی بخشی از نظریه یا دیدگاه اجتماعی، نظریه یا دیدگاه انسان‌گرایانه و نیز دیدگاه رشدگرا ارتباط بیشتری با آموزش مهارتهای زندگی ‌دارند.
دیدگاه اجتماعی
در این دیدگاه تأکید بر تجربه اجتماعی است، به فرد در بستر و شرایط خاص اجتماعی۶۵ نگریسته می‌شود و تلاش بر این است که برنامه‌هایی متناسب با این بستر و شرایط تدوین شود. در چهارچوب این دیدگاه رویکردها و دیدگاههای فرعی از قبیل انتقال فرهنگی۶۶ یا سازگاری اجتماعی۶۷، شهروندی دموکراتیک۶۸ و تغییر یا بازسازی اجتماعی۶۹ وجود دارد که هر کدام نقش متفاوتی را برای مدرسه قائل است. انتقال فرهنگی یا سازگاری اجتماعی وظیفه مدرسه را انتقال یا القای ارزشها، سنتها و اخلاقیات پذیرفته شده به وسیله جامعه به دانش‌آموزان، می‌داند (میلر، ۱۳۸۴، ص ۸۴). مدارس مسئول انتقال وجود اجتماعی۷۰ به هر یک از دانش‌آموزان می‌باشد. زمانی که وجود اجتماعی درونی شود به منزله یک مرجع اخلاقی در درون افراد عمل خواهد کرد (همان منبع، ص ۸۵).
از نظر مک نیل (۱۹۹۶) سازگاری اجتماعی در برابر بازسازی اجتماعی قرار دارد، هم سازگاری اجتماعی و هم بازسازی اجتماعی اهداف و محتوای خود را از جامعه‌ای که مدرسه قرار است به آن خدمت دهد استخراج می‌کنند. برنامه‌ریزی درسی در پاسخ به نیازهای اجتماعی همچون آموزش جنسی و ایدز AIDS ، برنامه‌های والدینی، مبارزه با مواد مخدر اغلب سازگار دهنده هستند تا اینکه بازسازی‌گر.
چنین برنامه‌هایی مکانیسمی را برای سازگاری دانش‌آموزان با آنچه که گروههای اجتماعی پاسخ مناسب به نیازهای حساس جامعه می‌دانند، فراهم می‌کنند. رویکرد سازگاری اجتماعی به دانش‌آموزان آن نوع اطلاعات و دستورالعمل‌هایی را می‌دهد که بتوانند با موقعیت‌های تعریف شده کنار بیایند (مک نیل ،۱۹۹۶). بخشی از آموزش مهارتهای زندگی و اجتماعی منطبق با این دیدگاه هستند. از جمله آموزش مهارتهای حرفه‌ای، مشارکت و همکاری، ارتباطات انسانی، شهروند مسئول بودن و شهروند جهانی بودن، والدین مسئول بودن، رعایت بهداشت و سلامتی به این دیدگاه مربوط می‌شوند.
یکی دیگر از رویکردهای موجود در دیدگاه اجتماعی، شهروندی دموکراتیک است. در این دیدگاه‌، کانون توجه به رشد آگاهی‌های مربوط به فرایند دموکراتیک و برخی مهارتهای شناختی از قبیل تفکر انتقادی، تحلیل ارزشها و مهارتهای فرایند گروهی قرار دارد تا امکان مشارکت در دموکراسی فراهم شود. یکی از سخنگویان اصلی این دیدگاه جیمز شِیور۷۱ نام دارد که در ابتدا با دان الیور۷۲ و فرد نیومن کار می‌کرد و در ده? ۱۹۶۰ رویکرد کاوشگری به روش محاکم قضایی۷۳ را در آموزش مطالعات اجتماعی تدوین نمود.
وی با همکاری ویلیام استرانگ۷۴ کتابی تحت عنوان مواجهه با تصمیم‌های ارزشی: راهنمای منطقی برای معلمان۷۵ به رشته تحریر درآوردند که به طرح رویکردی در تصمیم‌گیری بر مبنای فهم همه‌جانبه از دموکراسی می‌پردازد. در برداشت شِیور از دموکراسی مفهوم‌هایی از قبیل شأن و منزلت فرد۷۶، حاکمیت بر سرنوشت خود۷۷، هوش، کثرت‌گرایی۷۸ و اجتماع۷۹ جزء مفاهیم اساسی به حساب می‌آیند. این امر بدان معناست که هر فردی از ارزش و کرامت ذاتی برخوردار است و باید با او با احترام برخورد کرد. ارزش اساسی دیگر در این دیدگاه حاکمیت بر سرنوشت خود است. در نظم دموکراتیک مردم حق دارند انتخاب کنند، بخصوص در مواردی که تصمیم‌ها در زندگی آنها اثر می‌گذارد. ایمان به هوش و خرد فرد نیز در کلاس حایز اهمیت است. آموزش و پرورش شهروندی تأکید فراوانی بر رشد قوای عقلانی دارد تا بدین وسیله افراد قادر شوند به مواجهه با تعارض‌هایی بپردازند که در دموکراسی مطرح می‌شوند.ارزش دیگری که در این نگرش نسبت به دموکراسی، اهمیت دارد، کثرت‌گرایی است. در حقیقت دموکراسی بر تنوع ارزشها و سبکهای زندگی استوار است که حکایت از کثرت‌گرایی ذاتی این نظام دارد. برخی اوقات ارزشها و سبکهای زندگی در تعارض با یکدیگر قرار می‌گیرند و افراد باید به انتخابهای حساس و خطیری دست بزنند (میلر، ۱۳۸۳، صص ۸۹-۸۸).
آموزش بخشی از مصادیق مهارتهای زندگی از این دیدگاه استنتاج می‌گردد. از جمله آموزش مهارتهای تصمیم‌گیری، حل مسأله، شهروند مسؤول و شهروند جهانی بودن، روابط بین فردی و ارتباطات انسانی، تفکر انتقادی و خلاقیت از دلالتهای صریح یا ضمنی این نظریه می‌باشد.
دیدگاه انسانگرایانه
این دیدگاه در ده? ۶۰ میلادی توجه بسیاری را به خود جلب نمود. آموزش و پرورش انسانگرایانه را می‌توان تا حدودی معلول زیاده‌روی در دیدگاه دیسیپلینی ارزیابی کرد (همان منبع، ۱۳۸۳، ص ۱۹۵).
در اوایل دهه ۱۹۹۰ نیز یک ایده برنامه درسی در بسیاری از ایالت‌های آمریکا به کار گرفته شد که در آن اهداف عاطفی نیز مورد توجه قرار گرفته است. از جمل? این اهداف می‌توان به افزایش و نگهداری عزّت نفس، قدردانی و درک بدون تبعیض دیگران، و حفظ سلامت اجتماعی، عاطفی و جسمانی اشاره کرد (مک نیل، ۱۹۹۶).
از علل گرایش به این تئوری می‌توان به نارضایتی گسترده از نرخ بالای افت تحصیلی، مسائل انضباطی و خرابکاری توأم با عصبانیت، ناخشنودی و… اشاره کرد؛ و همچنین اینکه مسأله اصلی، دیگر ایجاد انگیزه در دانش‌آموزان جهت یادگیری محتوای علمی یا آکادمیکی نیست، بلکه مسأله اساسی ارائه پاسخهای مناسب به دانش‌آموزانی است که در ناامیدی و یأس زندگی می‌کنند. دانش‌آموزانی که فاقد هدف در زندگی و فاقد توانایی ارتباطات شخصی خوب و احترام به خویش می‌باشند.
از جمله شواهد گرایش به برنامه درسی انسانگرایانه در اواخر دهه ۹۰، اصلاحات جاری در آموزش پزشکی و گنجاندن دروس انسانگرایانه در برنامه‌های درسی آنان، آموزش مهارتهای یادگیریِ نحو? یاد گرفتن و مهارتهای حل مسأله، و فعالیت‌های گروهی و مشارکتی در محیط‌های کار که از برنامه‌های درسی کودک محور جهت بهبود بهره‌وری در مراکز فراصنعتی اقتباس شده بود را می‌توان نام برد.
برنامه‌های آموزشی انسانگرایانه سعی در مرتبط ساختن برنامه درسی با معنا و مفهوم شخصی۸۰ داشتند. در آموزش و پرورش انسانگرایانه که گاه از آن تحت عنوان “آموزش و پرورش عاطفی۸۱” یا “آموزش و پرورش روانشناسانه۸۲” نیز نام برده می‌شود، توجه بر دو موضوع معطوف است. یکی از آنها رشد خودپندار? دانش‌آموزان است. مربیان انسانگرا به نتایج پژوهشهایی اشاره می‌کنند که خودپندار? مثبت و پیشرفت تحصیلی را به یکدیگر مربوط دانسته و به طراحی برنامه‌هایی پرداخته‌اند که موجب تسهیل دستیابی دانش‌آموزان به خودانگار?۸۳ مثبت می‌شود. موضوع اساسی دیگر، رشد مهارتهای میان‌فردی است۸۴ (میلر، ۱۳۸۳، ص ۱۹۵).
آبراهام مازلو با طرح مفهوم “خودشکوفایی” در آموزش و پرورش انسانگرایانه اثر گذاشته است. هدف خودشکوفایی در قلب برنام? درسی انسان‌گرایانه قرار دارد. یکی از ابعاد مهم نظری? مازلو، نگرش او به انگیزه انسان است. به نظر وی نیازهای انسان را می‌توان در چهارچوب یک سلسله مراتب قرار داد. در این سلسله مراتب دامنه‌ای از نیازها به گونه‌ای قرار گرفته‌اند که نیازهای سطوح پایین‌تر باید پیش از نیازهای سطوح بالاتر تأمین شوند. کارل راجرز نیز در تدوین برنامه‌های ناظر به رشد مهارتهای میان‌فردی و رشد گروهی تأثیر گذاشته است. وی به ظرفیت‌هایی همچون همدلی، اصالت، و احترام در معلمان و مشاوران اشاره کرده است که می‌توانند بطور کلی تسهیل کننده برقراری رابطه سالم انسانی باشند (همان منبع، ص ۱۹۹).
به طور کلی هسته اصلی برنامه‌های آموزشی انسانگرایانه را رشد و نگهداری خودپندار? مثبت و عزت نفس، روابط بین فردی، همدلی، شفاف ساختن ارزشها، خویشتن‌شناسی، برقراری روابط با دیگران (ارتباطات انسانی) و… تشکیل می‌دهد که از اشکال و مصادیق مهارتهای زندگی هستند.
دیدگاه رشدگرا
از نظر استنتن و همکاران(۱۹۸۰) برنامه‌های درسی مربوط به مهارتهای زندگی جزء برنامه‌های رشدی(رشدگرا) هستند. این برنامه‌ها که عمدتاً شامل مهارتهایی چون ارتباط بین فردی، مهارتهای ارتباطی، حل مسأله وتصمیم‌گیری و نیز خودآگاهی می‌باشد ریشه در روان‌شناسی رشدگرا و دیدگاه برنامه درسی مربوط به آن دارد.
مفهوم اساسی این دیدگاه آن است که رشدوتحول افراد مراحلی مشخص و قطعی داردوبنابراین برنامه‌ریزی درسی و راهبردهای آموزشی را بایدبه گونه‌ای طراحی نمود که چنین رشد یا تحولی را تسهیل نماید. بخصوص محیط‌های یادگیری باید به گونه‌ای طراحی شوند که موجب توقف یا سکون فرد در یک مرحل? خاص نگردند. رشدگرایان همچنین به تلفیق۸۵ و اینکه رشد شناختی، اخلاقی و شخصیتی رابطه‌ای متقابل با یکدیگر دارند و اینکه یک بُعد (برای مثال بُعد شناختی) نباید موجب حذف ابعاد دیگر شود، توجه ویژه‌ای مبذول داشته‌اند(میلر، ۱۳۸۳، ص ۱۲۲).
از جمله دلالتهای این نظریه بر آموزش مهارتهای زندگی می‌توان به مهارتهای هویت‌یابی یا خودآگاهی بر مبنای مرحله هویت‌یابی در برابر آشفتگی اریکسون، آموزش مهارتهای حل مسأله و تصمیم‌گیری، تفکر انتقادی و تفکر خلاق بر مبنای نظریه رشد اخلاقی کلبرگ اشاره کرد. لازم به یادآوری است که در این قسمت فقط آن نوع نظریه‌ها یا دیدگاههایی مطرح شدند که بیشترین ارتباط را با آموزش مهارتهای زندگی داشتند. اگرچه رگه‌‌هایی از مهارتهای زندگی را در سایر دیدگاهها نیز می‌توان مشاهده کرد. برای مثال در دیدگاه شناختی برنامه درسی به آموزش حل مسأله تأکید می‌شود؛ اما در این نظریه مهارت مذکور در مفهوم عام خود مورد تأکید است، نه مهارت حل مسأله اجتماعی که به حل مشکلات و تعارض‌های بین فردی توجه دارد. همچنین در دیدگاه ماورای فردی به خلاقیت تأکید می‌شود اما در اینجا نیز خلاقیت در زندگی روزمره و بطور اخص مورد تأکید نیست؛

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید