پایان نامه رایگان درباره شعر معاصر

ذات زن در اين شعر موجز سرشک آورده شده، پذيرش نقش هاي متفاوت در برهه هاي متفاوت، ذات انساني و فطري زن را در اين ابيات به منصهي ظهور رسانده است.
اگر بخواهيم مشخصه هاي بياني شعر ” زن نشابور ” را برشمريم بايد به تشبيه زن نغمه گر به رامتين در اين ابيات اشاره كنيم:
مي توان در آن سفال آبي ساده
چنگ بركف
نغمه گو
چون رامتينش ديد
و نيز تشبيه زن نغمه گر به نگين در اين ابيات:
نغمه ي خويش
از حصار مسجد نور
ار بر آرد
هر مخالف را كند مغلوب بيدادش
تا توان در حلقه شادي نگينش ديد
سرشک پس از توصيفات زن در پايان، انتخاب را در نوع نگرش به زن بر عهدهي خواننده مي گذارد و مي گويد:
اين زن گُرد نيشابوري ست
مي تواني آنچنان يا اين چنينش ديد
و تأکيد مي کند که مي شود حتي نگاه به زن را از اين نيز فراتر برد:
مي تواني بيش از اينش ديد
سرشک در شعر ” دخترم در آينه ” آرزوهاي لطيف خود را براي دختر خويش که در مقابل آيينه ايستاده و زمزمه اي نيز دارد بيان مي کند. اگر چه حق اين بود که چنين شعري ذيل عنوان پدرانه ها جاي گيرد اما روح لطيف حاکم بر شعر و آرزو هاي شيرين آن لطافت روح مادرانه را بيش تر تجسم بخشيده است. مضاف بر اين که رساله بر پايهي نگاه زن مدار استوار است و گريزي از بررسي زنانه ها نيست.

* دخترم در آينه
پيش آيينه، در آن ژرف زلال
که ندارد پايان
مثل سِحر سَحَر چشمه، هجومي ز نجوم،
خيره در خويش و خموش
همرهِ زمزمه اي نا مفهوم
از کنار تو گذر مي کنم و مي بينم
روح آيينه کدر مي شود از لکـّهي ابر
تو، ولي، محو در آن ژرف زلال
خيره در خويشي و در نامعلوم
همچنين با د و چنين تر بادا!
که بماني همه عمر
دور از آرايه به زيبايي صبح
مِثل نقاشي ِ طفلان، معصوم
(هزاره دوم آهوي كوهي، غزل براي گل آفتابگردان، دخترم در آينه، صفحه 229)
تشبيه دختر به سِحر سَحَر چشمه در فريبندگي و دلربايي و زلالي و پاکي و نيز تشبيه وي به هجوم نجوم در درخشندگي و پس از آن توصيف حالت نگريستن دختر در آينه که با خويش زمزمه هم مي کند از مشخصه هاي بياني موجود در شعر است آنجا که مي گويد:
از کنار تو گذر مي کنم و مي بينم
روح آيينه کدر مي شود از لکـّهي ابر
في الواقع توصيف برخورد تنفس دختر را در آينه به شکل مخيل کلـّهي ابري تصوير کرده است که روح آينه را مکدر مي کند. نيز جان بخشي به آينه که جسمي جامد است خود به ايجاد اين تصوير خيال انگيز مفهوم زيباتري بخشيده است. هم چنين از ديگر تشبيهات موجود مانند کردن دختر، به صبح است که بي هيچ آرايه زيباست و آرزو مي کند که او نيز همه عمر بي آرايه زيبا بماند و نيز اين بي آرايگي را به نقاشي سادهي طفلان در پاکي و صفاي درون مانند کرده است. آنجا که ” شفيعي کدکني از داستان هاي دوران کودکي اش ياد مي کند. قصه ها و داستان هايي که مادر براي او مي گفت و در دامن گرم او چنين داستان هايي، رويايي شيرين به نظر مي آمد”13 در شعر ” آشيان متروک ” مادرانه اي از نوع ديگر است.

* آشيان متروک
در اينجا زادم از مادر زماني / مرا اين خانه مهر و آشيان است
نخستين آسماني را که ديدم / خدا داند که خود اين آسمان است

چه شبها مادرم افسانه مي گفت / از آن گنجشک ” آشي ماشي ” – و من،
به رويا هاي شيرين غرقه بود / نشسته محو گفتارش، به دامن

چه شب هايي که رويا زورقم را / کنار زورق مهتاب مي راند
دو گوشم بر ترانهي دلنشيني / که تنها- دختر همسايه مي خواند

” ستاره سر زدو بيدار بودم / ” دِ پاي رخنهي ديوال بودم
” دِ پاي رخنهي ديوال حولي / ” هنو در انتظار يار بودم
روح لطيف حاکم بر شعر احساسات مشفقانه و نوازشگر زن را به تصوير کشيده است دو تصوير که دراين بخش از شعر ” آشيان متروک ” از زن به نمايش در آمده يکي مهر مادري است و ديگري آرزوي دختري شاعر براي القاء هر چه ملموس تر انگاره اي که در ذهن خود براي بيان آرزوي دختر در نظر داشته ترانه اي محلي را از زبان گنجشک وي واگو مي کند تا مخاطب خود را به ژرفاي خيال مصور خويش بکشاند.
توضيح پاياني در اين بخش اين که محتمل است مادرانه هاي ديگري در اشعار هر دو شاعر موجود باشد که به نظر نگارنده نرسيده و يا در ذيل ديگر عناوين آورده شده است که بايد گفت اگر ذيل ديگر عناوين مادرانه اي مشاهده شد بر اساس احساس غالب دروني شعر، در آن بخش مقرر شده است.

پي نوشت

1. زن و شعر، زينت يزداني، صفحه 198
2. جنس دوم جلد دوم، نويسنده: سيمون دوبووار، ترجمه: قاسم صنعوي، صفحه 343
3. مجلهي پيوند، شمارهي 182، صفحه 47
4. روانشناسي زن، دکتر شکوه نوابي نژاد، صفحه44
5. زن و شعر، زينت يزداني، صفحه 367
6. روانشناسي زن، دکتر شکوه نوابي نژاد، صفحه 124
7. همان کتاب، صفحه 124
8. همان کتاب، صفحه 124
9. بيان، دکتر سيروس شميسا، صفحه 53
10. گهوارهي سبز افرا، احمد ابو محبوب، صفحه ي 64
11. زن و شعر، زينت يزداني، صفحه 201

شکوايه ها

شکوه و گلايه از سختي هاي روزگار مبتلا به انسان هاي همهي اعصار و قرون است که در عصر حاضر بيش تر نيز شده است. عموماً شکوه در محاورات زنان بيش از مردان است و مردان اگر شکوه کنند بيش از هر چيز از سختي مشاغل خود شکوه مي کنند کمتر از زندگي به طور کلي. اگر بخواهيم در اين خصوص تبيين روانشناسانه کنيم بايد به مقولهي روانشناختي ادراک و نيز ميزان تحريک پذيري عاطفي در زنان بپردازيم. في الواقع باي
د گفت ” تفاوت زن و مرد در درک کلي و جزئي است، زنان ادراک جزئي دارند، مردان ادراک کلي.” 1 اساسا بايد گفت ” ادراک در زنان بارها بيش تر و بهتر از مردان است.”2 اين ادراک بالا در همه حواس پنجگانهي زنان بيش از مردان عمل مي کند ” خانم ها چون همه چيز به ويژه جزئيات را مي بينند که آقايان اصلا نمي بينند همه چيز در نظر آن ها معيوب و ناقص است. اين ايرادات بسيار زياد که خانمها از آقايان مي گيرند، به تحقيق به علت ظرافت خانم ها در ادراک بينايي است.”3 لکن شکوه در محاورات زنانه عموميت بيش تري دارد تا بدان جا که القابي چو غرغرو، غرزدن و مشابهات آن در توصيف زنان به کار ميرود. ” تصوير غم و اندوه و نا اميدي، بيش ترين و برجسته ترين جنبهي سيماي زن در شعر معاصر را تشکيل مي دهد اين اندوهناکي و نا اميدي در شکل هاي گوناگون به تصوير کشيده شده است، گاه زني از داغ عزيزان خود سياه به تن مي کند و لحظه هاي تن هايي خويش را با درد و ناله سرمي کند. گاهي اين غم در برخورد جامعه با او تجلي مي يابد و سرانجام به خصوص همسر زن، در ايجاد اين غم و اندوه نقش موثري دارد.”4 و اين همه دست مايهي ملال خاطر لطيف زن است و به تبع آن شکوه آغازيدن؛ شکوه از مردان، فرزندان، مصائب زندگي، فقر و قس علي هذا از اين دست درون مايهي مکتوبات منثور و منظوم زنان را تشکيل مي دهد. پيشتر نيز اشاره کرده ايم که زنان به دليل عاطفي بودن بيش از مردان به بيان احساسات خود مي پردازند و يکي از آن احساسات شکوه از روزگار غدّار و ابتلائات آن است. ” زنان گاهي فقط نياز به گوش شنوا دارند. با گفتن و گله کردن و گاهي از چيزي شکايت کردن روحشان را سبک مي کند. مرد خوب همواره اين فرصت را به همسرش مي دهد. مرد خوب بايد روانشناس همسرش باشد؛… گاهي مثل يک روانشناس حرفه اي فقط در مقابل همسر گوش باشد تا او هرچه مي خواهد بگويد.”5 اين توصيهي مشاوران و روانشناسان به مردان است که ريشه در روانشناختي زن دارد لذا به اين مختصر مقدمه اکتفا نموده و اشعاري را مورد بررسي قرار مي دهيم که حاوي شکوه هاي زنانه است. در اين خصوص بايد به اين نکته اشاره کرد نخستين زني که به زباني زنانه در آثار خويش شکوه آغازيد عالم تاج قائم مقامي متخلص به ژاله است. ” زني شاعر که براي نخستين بار تجربه هاي اندوه بار يک زن، درد و دل ها، اعتراض ها و گلايه هايش را به زبان شعر سرود و هويت واقعي و انساني يک زن را نشان داد، چهرهي کليشه اي زن- معشوق را از شعر امروز پاک کرد و به شخصيت طبيعي و معمولي زن جان بخشيد.”6 نکته اين که اين امکان وجود دارد، که در اشعار سرشک شکوايه هاي زنانه نباشد لذا شکوايه هاي او را در مقام قياس با شکوايه هاي زنانه سيمين ذکر خواهيم کرد.
پاره اي شکوه هاي سيمين در غزل هايش شکوه از ناکامي در عشق است و فراق به عنوان نخستين نمونه به بخشي از شعر ” غرور ” نگاهي بيفکنيم:

* غرور
باز ديروز جهد مي كردي كه ز عهد قديم ياد آرم
سرد و بي اعتنا تو را گفتم كه ” دگر دوستت نمي دارم!”
ذره هاي تنم فغان كردند كه، خدارا ! دروغ مي گويد
جز تو نامي ز كس نمي آرد جز تو كامي ز كس نمي جويد
(مجموعه اشعار، چلچراغ، غرور، صفحه 176)
سيمين در اين بخش از غزل تقاضاي عاشقي را براي يادآوري روزگار گذشته از معشوق مطرح مي کند و معشوق با بي اعتنايي و سرد روحي در پاسخ به او مي گويد که ” دگر دوستت نمي دارم! ” و بلافاصله در درون خود و با احساسات واقعي خود حديث نفس مي کند که چنين نيست و ذره هاي وجود او طالب يار است. ياري که توان برگزيدن کس ديگري به جاي او را ندارد. اگر چه چنين رفتاري وقتي بروز و ظهور مي کند که زن از جانب يار سرخورده شده باشد لذا پيوند مهر در زنان به سادگي گسسته نمي شود چندان که بلافاصله پس از گفتن جمله، دوستت ندارم موضع خود را در درون خود تغيير مي دهد و احساس واقعي خود را بيان مي دارد. از سوي ديگر مي توان نوعي ناز و غمزهي زنانه را نيز در اين ابيات حس کرد، گاهي براي جلب توجه يار و به تکاپو افتادن او چنين الفاظي به کار گرفته مي شود. مشخصهي بياني قابل ذکري در اين ابيات وجود ندارد.
سيمين در شعر ” خُب که اين طور ” تصوير زني را ترسيم مي کند که پس از شکست در پُرسهي عشقي دچار عدم اعتماد به نفس شده است. و از اين رهگذر شکوه مي آغازد که:

* خُب که اين طور
خُب که اي طور، باشد؛ من که حرفي ندارم
مي روم، گرچه عمري پشت سر مي گذارم
-عمر؟ بس كن !چه عمري؟
-عمر با عشق و باور.
-روغن ريخته است اين؛ در نيايد بكارم
راست مي گفت ،رفتم: پشت سر هر چه پوچي
پيش رو هم از آن پس پوچ شد روزگارم
آزمون نخستين نقطه ي ديد من شد
عشق را پوچ مي ديد چشم ِ بي اختيارم
دوّمين، آن وفادار؛ راستي راستين يار
مرد و مردانه مي خواست دل به دستش سپارم
چشم ِ ترسيده، امّا، هيچ رخصت نمي داد
تا به امكان عشقي دستي از دل بر آرم
وقت پيوستگي ها از هراس گسستن
ابر مي شد به چشمم جسم پُر شور يارم
يار، آن يار، آن يار پاك، عاشق، وفادار
ماند چندان كه مرگش در ربود از كنارم…
يارِ اوّل در آمد گفت:‹‹احوال؟››گفتم:
‹‹هر چه كردي، تو كردي؛ عمر شد زهرِمارم!››
(مجموعه اشعار، يک مثلا اين که، خُب که اينطور، صفحه 1085)
شاعر در اين شعر به نوعي به زندگي خويش و ماجراي ازدواج خود اشاره کرده است. شکست در نخستين دلبستگي عاطفي باعث عدم اعتماد به اظهار علاقهي يار ديگر و در نهايت گناهکار دانستن ” يار اول ” و عُطلت و بطالت عمر درون مايهي
اين شعر است.
اشاره به سپري شدن بيهودهي عمر و تشبيه آن به روغن ريخته که بي بازگشت و به کار نيامدني است و نيز آغاز غزل با عبارت محاوره اي و عاميانهي ” خوب که اينطور باشد ” نشانگر زبان ساده اي است که قصد دارد تا بي پيرايه مبين تجربهي واقعي يک زندگي با دو دلبستگي يکي ناکام و ديگري کامروا باشد. بيان احساس زني که در ناکامي نخستين دچار عدم اعتماد به نفس و نيز عدم اطمينان به اظهار علاقه شخصي ديگري است، درست آن چيزي است که در همه زنان مطلّقه مي توان يافت. اين حس در بيت:
چشم ترسيدهي من
هيچ رخصت نمي داد
تا به امکان عشقي
دستي از دل برآرم
نمايان مي گردد. آن چه ياد كرديم مجموعه گلايه هاي زنانهي موجود در اين غزل است. آن گونه که اشاره رفت تشبيه عمر رفته به روغن ريخته در بلااستفاده بودن و بي بازگشت بودن تنها مشخصهي بياني موجود در غزل است و آن چه به ايجاد تصوير